#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_270
- آخه می خوام بدونم چطور لباس بپوشم ؟
- یه دست لباس راحت
- راحت ؟
- بله از اون لباسهای شیک و خوشگل همیگی نپوشیا راحت بیا
- کجاست آخه ؟ چقدر می مونیم
- نمی دونم شاید تا دیر وقت برای چی ؟
بهرام حس بدی داشت ، نمی دانست ولی چرا از اینکه شاید اسمان به او اعتماد نداشته باشد عصبی بود پس با صدای گرفته پرسید :
- می ترسی با من باشی ؟
آسمان رگهای از گله را از صدای او تشخیص می داد پس با اطمینان جواب داد
- نه برای ترس نیست می خوام بدونم چه چیزهای با خودم بیارم
بهرام احساس آرامش را با تمام وجود در خود حس کرد پس با صدای آرام از او پرسید :
- می تونی به من اعتماد کنی ؟
اسمان نمی دانست چرا ولی از روز اول به او اعتماد داشت ، او هم با صدای آرام جواب داد
romangram.com | @romangram_com