#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_250


- من ؟

- بله چون خیلی زود دلم برات تنگ میشه

- خوب نزار تنگ بشه

با خونسردی به بیرون چشم دوخت و صدای سحر را با عشوه شنید

- نمیشه ، دلم زود تنگ میشه

بهرام بطرفش چرخید و لبخندی مهربان زد و گفت :

- اشکال نداره ، بهرام رو هر کس یه بار ببینه ، شیفته اش میشه

سحر لوند خندید ، بهرام با تعجب به او نگاه می کرد ، سرش را با خنده تکان داد

- چیه ؟ به چی می خندی ؟

ناگهان سحر جدی شد و با شک به او نگاه کرد و با صدای ترسان پرسید :

- مگه دخترای دیگه ای هم هستند ؟

بهرام متعجب از تغییر حالت او ، با چشمانی گشاد شده جواب داد

- نه چرا تو اینطور فکر میکنی ؟


romangram.com | @romangram_com