#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_251
سحر با غم گفت :
- به من راستشو بگو
- دیوانه شدی من همش پیش تو بودم ، نبودم ؟
- بودی
- خوب
- ولی من می ترسم
بهرام پوزخندی زد
- از چی می ترسی من پیش توام
سحر با غم به او نگاه کرد ، بهرام با لبخند گفت :
- که تو حواست نباشه منو از چنگت در بیارن ؟
سحر باز بیشتر با غم بهش نگاه کرد ، بهرام با اخمی ساختگی گفت :
- می خوای همین الان برم خیالت راحت بشه
- نه
چنان با سرعت جواب داد که بهرام به خنده افتاد ، سحر سرش را با خجالت پائین انداخت ، ماشین روبروی دانشگاه ایستاد ، هوای بیرون ابری بود ، سحر نگاهی به بهرام کرد و باز با صدای مشتاق گفت :
romangram.com | @romangram_com