#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_249
- عجب دختری
لبخندی برلب نشاند .
بهرام و سحر کنار هم روی صندلهای پشت مرسدس بنز سیاه پدر سحر نشسته بودند و سحر با لبخندی شاد به بهرام نگاه می کرد ، بهرام پالتوی بلندی تا روی زانو به رنگ قهوه ای تیره و شلواری سیاه بر تن داشت ، سحر پالتوی آبی رنگ و شلوار کتان به همان رنگ مقنعه سیاه برتن داشت ، بهرام با چشمانی خسته و کسل به خیابان نگاه می کرد و سحر با نگاه و لبخندهای عاشقانه او را تماشا می کرد ، صدای شاد او بهرام را بطرفش چرخاند
- من زود از دانشگاه میام
بهرام خنده اش گرفت
- نکنه می خوای کلاسات رو تعطیل کنی
- نه ولی زود تمومش می کنم
- چطور به منم یاد بده
بلند خندید ، سحر اخمی کرد
- اذیت نکن
- آخه جالبِ چطور تو کلاست رو زود تموم می کنی ؟!
سحر خنده اش گرفت :
- همه اش تقصیر توئه
بهرام ابروهایش را بالا داد و با تعجب پرسید :
romangram.com | @romangram_com