#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_248


آسمان به او اجازه کامل کردن جمله اش را نداد و با صدای عصبی و ناراحت گفت :

- من خسته ام می خوام بخوابم

بهرام ابروهایش در هم رفت و با صدای ناراحت گفت :

- باشه بخواب

- - خداحافظ

- خداحافظ

هر دو گوشی ر قطع کردند ، آسمان عصبی گوشی را پرت کرد و با خود نالید

- دخترِ احمق این چه حرفی بود

ولی بهرام باز با خنده گفت :

- این دختر داره دیوونه ام می کنه

بهرام روی تخت دراز کشید ، او از آسمان هر بار بیشتر خوشش می آمد ، خیلی آرام با خودش زمزمه کرد

- ازت خوشم میاد دختر

بعد چشمانش را بست و با خود تکرار کرد


romangram.com | @romangram_com