#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_247
- نمی دونم ، شاید بیشتر از ده روز ، می خوام کمی در اهواز بگردم ، جاهای دیدنیشو ببینم
- فکر خوبیه
- تو تا کی اینجا هستی ؟
- یه کار دارم باید تمومش کنم
آسمان چیزی در دلش تکان خورد ، به یاد موضوعی افتاد و با کنجکاوی پرسید
- سحر با تو چه نسبتی داره ؟
حرفش که تمام شد ، در دل نالید که
(( چرا خفه نمی شی ؟ کاش اینو نپرسیده بودم ))
ولی بهرام لذت برد و با صدای پر از محبت جواب داد
- نگران نباش ، اون یه پروژه ست
جمله نگران نباش آسمان را عصبی کرد و بیشتر از جمله ای که گفته بود پشیمان شد ، با صدای عصبی جواب داد
- من چرا باید نگران باشم ؟
بهرام متعجب پوزخندی زد
- ببین منظورم ...
romangram.com | @romangram_com