#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_246
بهرام متعجب پسید :
- هیچ ؟!
- هیچ
و بهرام دیگر هیچ نگفت تا پایان ترانه هر دو بدون اینکه کلمه ای بر زبان بیاورند ، به رقص خود ادامه دادند ، ترانه تمام شد ، از آغوش هم جدا شدند ، بهرام برای او تعظیم کرد ، آسمان هم کمی تعظیم کرد ، بهرام دستش را برای راهنمای جلوی او گرفت ، آسمان سری تکان داد و جلو راه افتاد ، بهرام هم پشت سرش از استیج بیرون رفتند .
بهرام درون سویت زیبایش در هتل گوشی موبایل به دست بطرف اتاق خواب می رفت ، موهایش خیس بود و حوله ی کوتاهی به رنگ سبز بر تن داشت ، روی تخت نشست ، روی اسم آسمان زد ، آسمان درون سویتش در هتل با بلوز و شلورای نرم به رنگ بنفش روی تخت دراز کشیده بود ، که گوشی موبایلش زنگ خورد ، گوشی را برداشت و نگاه کرد ، اسم بهرام او را به وجد آرود ، لبخندی زیبا روی لبش نقش بست ، دکمه سبز را لمس کرد
- سلام
صدای بهرام با سرعت درون گوشی پیچید ، آسمان با اشتیاق جواب داد
- سلام
بهرام لبخندی بر لب نشاند ، با صدای آرام پرسید
- امشب هم خوابت میاد ؟
آسمان با ناز خندید ، صدای خنده اش به بهرام آرامش داد
- نه زیاد
- تا کی اهواز هستی ؟
romangram.com | @romangram_com