#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_241

آنها برای او سری تکان دادند ، بهرام کتش را مرتب کرد و بطرف میزی که آسمان کنار نشسته بود راه افتاد ، پشت صندلی آسمان ایستاد و با صدای شاد گفت :

- سلام

همه کسانی که دور میز نشسته بودند ، سرشان را بلند کردند ، به او نگاه کردند ، خانم و آقای سرمد ، زن و شوهری میانسال شیک پوش و شادی بودند که با اشتیاق بهرام را تحویل گرفتند ، خانم سرمد زنی با چشمانی درشت و سیاه و پوستی سفید رنگ بود که موهای سیاه داشت و پیراهنی به رنگ موهایش بر تن داشت و آقای سرمد مردی با موهای جو گندمی و چهره ای چاق و شاد که کت و شلواری سیاه و رسمی پوشیده بود ، آقای سرمد با خوشحالی گفت :

- سلام آقای ایروانی ، اهواز هستی ؟

بهرام بلند خندید و به حالت شوخی گفت :

- آره دیگه اینجام !

- پسر جون با من پیرمرد درست حرف بزن

آسمان احساس می کرد ، حضور بهرام در پشت سرش گرمای عجیبی به او انتقال می دهد این موضوع نفسش را بند می آورد ، بهرام با شیطنت به خانم سرمد گفت :

- امشب ستاره مهمانی شدید

خانم سرمد بلند خندید

- پسر با وجود این همه دختر جوون من دیده نمی شم

- شما امشب خیلی زیبا شدید

خانم سرمد ذوق زده خندید ، بهرام با چشمانی درخشان به پشت گردن آسمان نگاه کرد ، حس خوبی داشت باز برق شیطنت درون چشمانش می درخشید ، دست چپش را به تکیه گاه صندلی اسمان زد و از کنار او بطرف میز خم شد و از ظرف وسط میز یک توت فرنگی برداشت و در حین بلند شدن جلوی صورت آسمان لحظه ای مکث کرد و به چشمان او نگاه کرد ، آسمان اشتیاق را درکنار شیطنت ، را درون چشمام او می دید ، نمی دانست چرا ولی خجالت کشید ، سرش را زیر انداخت ، بهرام از خجالت او لذت برد ، درست ایستاد و توت فرنگی را گاز زد ، خانم سرمد نگاهی به او کرد و با خوشروی پرسید :

- کی به خونه ما می یای ؟

romangram.com | @romangram_com