#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_240


- مگه تو زن داشتی ؟

بهرام متعجب به آسمان نگاه می کرد ، با عجله جواب داد

- من منا رو طلاق دادم

آسمان با صدای تمسخر آمیزی گفت :

- من منا رو نمی گم منظورم دیبا بود

باز سحر با عجله به او نگاه کرد که بهرام نمی دانست چه اتفاقی دارد می افتد تنها می خواست مانند خود او بازی کند پس با همان عجله جواب داد

- کار ما به ازدواج نکشید

آسمان دهان باز کرد که حرفی بزند که بهرام با اینکه از بازی با آسمان لذت می برد ولی نمی خواست این موضوع سر پروژه اش تاثیر بگذارد با عجله وسط حرفش پرید

- ما دوباره خدمتتون می رسیم

به کمر سحر فشار آورد او را به جلو هل داد و همراه او راه افتاد ، آسمان بیشتر عصبی شد ، بهرام در یک ساعتی که از آمدنش به مهمانی میگذشت ، آسمان را زیر نظر داشت ، و از آن همه زیبای و شیرینی لذت می برد و از رفتارش که سرشار متانت بود ، خودش را بیشتر از پیش تحت تاثیر او می دید ، آسمان تلاش می کرد که بهرام را نادیده بگیرد که تا حدودی هم موفق بود ، قسمتی از تالار را به شکل استیج در آورده بودند ، چندین زوج همراه موسیقی روی استیج می رقصیدند ، بهرام کنار سحر پشت یک میز گرد که با روکش سفید تزئین شده بود نشسته بود ، دست راستش را روی تکیه گاه صندلی سحر گذاشته و کمی به سمتش کشیده شده بود به زوجهای که روی استیج می رقصیدند نگاه می کرد ، سحر با خانم روبرویش صحبت می کرد و بهرام در حال نگاه کردن به استیج به همراه مرد کناریش به حرفهای انهاگوش می کردند ، او چشمانش را از استیج گرفت و به چند میز آنطرفتر نگاه کرد ، دور میز چهار زن و یک مرد نشسته او با لذت به نیم رخ آسمان نگاه می کرد ، آسمان سنگینی نگاهی را حس کرد ، به طرفش چرخید ، بهرام را دید که به او زل زده ، بهرام که متوجه نگاه او شد ، با لبخند چشمکی به او زد ، آسمان با سرعت سرش را چرخاند ، بهرام نمیتوانست بنشیند باید کاری میکرد سرش را نزدیک گوش سحر برد و آرام به او گفت :

- من چند لحظه میرم پیش خانم و آقای سرمد و برمی گردم

سحر سری برای او تکان داد ، بهرام از جا برخاست به مرد و زنی که کنارشان بودند ، با ادب گفت :

- ببخشید من چند لحظه تنهاتون میزار


romangram.com | @romangram_com