#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_239
جشن در تالار بزرگ و شیکی برگزار می شد ، صدای موسیقی در هم همه ی مهمانان پیچیده بود ، تمام لوسترها روشن بودند ، همه جای تالار با پرده های سفید و صندلی و میزهای زیبا تزئین شده بود ، خدمتکاران زن و مرد با لباسهای مرتب به هر طرف می رفتند ، تمام مهمانان از افراد سرشناس و پولدار بودند ، سمندریان بخاطر موفقیتهای آسمان این جشن بزرگ را گرفته بود و میزبان خود آسمان بود ، او به تمام مهمانان با احترام و ادب خوش آمد می گفت همه از زیبای او به وجد می آمدند ، او پیراهنی بلند و تنگ به رنگ ارغوانی پوشیده بود ، موهای قهوه ایش را بالای سر جمع کرده بود این بار تارهای روشنی میان موهایش میدرخشد ، آرایش ارغوانی ، گوشواره ها و گردنبند از طلای سفید ، که نگینهای برلیان داشتند و کفشهای پاشنه بلند ارغوانی ، آسمان با خوشرویی با همه خوش و بش می کرد که ناگهان در میان شلوغی بهرام را دید که همراه زن جوان زیبای به داخل تالار می آید ، بهرام تاکسیدوی شیاه همراه پاپیونی بهمان رنگ بر تن داشت ، یقه تاکسش تا پائین با پولک نقره ای پوشیده بود ، خانم جوان همراهش ، پیراهنی سبز بلند پوشیده بود ، کمر و سینه اش لخت بود ، موهایش را بالای سر جمع کرده بود و آرایشی زیبا داشت ، کنار بهرام خرامان خرامان بطرف آسمان می آمد ، روبروی آسمان ایستادند ، آسمان با دیدن آن دختر کنار بهرام و صورت خندان بهرام ، ناگهان احساس کینه عجیبی نسبت به او کرد ، بهرام باورش نمی شد میزبان او آسمان است ، تمام احساس شادیش در چهره اش نمایان بود ، چشمانش می درخشید ، آسمان درخشش چشمان او را دید ولی حسادت نسبت به آن زن جوان همراه او ، با کینه بیرون زد ، بهرام با صدای مشتاق رو به او کرد
- سلام
چشمانش می درخشید و از زیبای آسمان لذت می برد ، ولی آسمان با کینه به او چشم دوخت و با صدای تحقیر آمیز جواب داد
- سلام
- خوشحالم که می بینمت
آسمان به خانم جوان همراه او نگاه کرد و با صدای متین رو به او کرد
- خانم سحر خوش آمدید
سحر چشمانی زیبا داشت که با پوست سبزه اش همخوانی دلپذیری داشت ، او تک دختر یکی از پولدارترین مرد ان ایران بود ، سحر لبخند زیبای زد و سرش را کمی خم کرد
- ممنونم
و با نگاهی عاشقانه به بهرام که نگاه او به بهرام ، احساس کینه آسمان را بیشتر کرد با ناز از او پرسید :
- شما دوست پسر منو می شناسید ؟
آسمان نگاهی به لبخند بهرام کرد ، احساس خوبی نداشت ولی با تلاش توانست بر خود مسلط شود ، نگاه تحقیر آمیزی به بهرام کرد و تعجب را در چشمان او دید با خونسردی به سحر نگاه کرد
- خودشون رو درست نه ولی همسرشون رو چرا می شناسم
سحر با سرعت و ترس به بهرام نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com