#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_238
و با عشوه از جا بلند شد ، چشمان حیطام هر لحظه بیشتر برق می زد ، او آسمان را به سویتش در طبقه چهارم راهنمای کرد ، آسمان وارد که شد ، با تیزبینی همه اطراف را نگاه کرد ، درب اتاق خواب باز بود ، او تلاش می کرد مخفیانه به آنجا نگاه کند که صدای حیطام را شنید
- بفرماید بنشینید
آسمان لبخندی زد و بر روی مبل نشست ، حیطام از پشت مبل ، چمندان کوچک سیاه رنگی را کشید و روی میز گذاشت ، آسمان درست به چمدان نگاه می کرد ، قسمتی از وسایل داخل چمدان را می دید ، که یک لپ تاپ سیاهرنگ بود که حیطام انرا بیرون کشید و یک شانه سر ، چند برگه و ..... گوشه ای از یک جعبه چوبی ، آسمان به صورت خود حالت تعجب داد
- نمی خواید بگید که این چمدان ، تنها چمدانی که شما همراه خود آوردید ،
- این چمدان تنها چیزیه که من همراه دارم
آسمان با عشوه خندید
- من اصلا نمی تونم فکر کنم که تنها با یک چمدان کوچیک به مسافرت برم
حیطام با ذوق به او نگاه کرد
- درسته شما خانم شیک پوشی هستید و احتیاج به لباسهای زیاد دارید ، پس تعداد چمدانهای که همراه می یارین زیاده ولی من که فقط با یک دست لباس می رم دیگه احتیاج ندارم
آسمان باز با عشوه خندید ، حیطام لب تاپ را بطرف آسمان کشید ، عکسها روی اسلاید شو بودند و پشت سر هم رد می شدند ، عکسها از سنگ فیروزه های مختلفی بودند که روی صفحه های شیشه ای عکس برداری شده بودند ، سنگهای فیروزه ی رگ دار و یا کوج آبی بعضی از سنگها رگهای قهوه ای داشتند ، تعدادشان زیاد بود ، با اینکه نگاه می کرد ، همه ی حواسش به جعبه چوبی درون چمدان بود .
آسمان بر روی صندلی هواپیما نشسته بود ، او بلوز قهوه ای با آستینهای بلند برتن داشت ، شلواری سبزتیره رنگ که گران قیمت بود ، موهایش را از فرق سر بافته و پشت سر انداخته بود ، باز هم شالی رها بر سرانداخته بود آرایش زیبای داشت ، هواپیما آماده نشستن می شد ، آسمان لبخندی موزیانه بر لبش نشست ، او به چند ردیف جلوتر نگاه کرد و حیطام را غرق در خواب دید ، با تمسخر زمزمه کرد
- بخواب که دیگه نمی تونی بخوابی
فرودگاه ازدحام و سرو صدا سرسام آور بود ، آسمان پالتوی گران قیمت قهوه ای را بر روی بلوزش پوشیده بود و با کفشهای بلند و به همان رنگ ، آرام ، آرام پشت سر حیطام که چمدان سیاهش را می کشید با فاصله چندین متر به جلو می رفت ، عینک آفتابی بزرگی به چشم زد ، شالش را از سر برداشت ، یک کلاه قهوه ای کج را در حین حرکت بر روی سمت چپ سرش گذاشت و منتظر به او نگاه می کرد ، منتظر اتفاقی که بود ، افتاد ، حیطام ایستاد ، ولی آسمان نایستاد و با سرعت از کنار او گذشت و از درب فرودگاه بیرون رفت ، سوار تاکسی برای رفتن به مقصد شد ، لبخندی موزیانه بر لب داشت ، او لحظه ای که حیطام ایستاد را به یاد آورد ، چمدان کوچک سیاهرنگی را که همراه خود می کشید ،بدون اینکه لحظه ای بایستد ، پشت چمدان ایستاده حیطام گذاشت و دسته چمدان حیطام را گرفت و همراه خود کشید ، از فرودگاه خارج شد ، درون تاکسی لبخند از لبان او نمی رفت .
romangram.com | @romangram_com