#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_230


او با لهجه خاصی صحبت می کرد ، دختر با چشمانی ریز و صورتی سرحال با احترام گفت :

- خوش آمدید

- من یه سویت می خواستم

- بله

دختر کارتی را به او داد

- دوشیزه ...

- شیرین ثریا

- طبقه سوم اتاق 608

- ممنونم عزیزم

و با لبخند از او جدا شد ، آسمان درون سویت بزرگ و مجللش به خودش می رسید ، او کت قهوه ای سوخته ای به تن کرده بود ، دامنی تنگ که تا روی کفش پاشنه دار قهوه ایش بود و بلوزی با یقه ایستاده ، موهایش را یک طرف صورتش ریخته و شال قهوه ای را رها روی سر داشت ، ارایش ملایمی کرد ، بطور دلپذیری زیبا شده بود ، کیف کوچکی به رنگ سفید به دست گرفت و با متانت قدم برداشت ، در لابی هتل بطرف رستوران شلوغ و پرهیاهو ی هتل رفت ، او در تمام مدتی که قدم بر می داشت ، به دنبال طعمه خود با چشمانی تیزبین به جستجو می پرداخت ، ولی نشانه ای از او پیدا نکرد ، هر کس از کنار او عبور می کرد ، از زیبای او به وجد می آمد و از بوی عطرش گیج می شد ، آسمان با وقار مانند یک شهبانو پشت میز مربع چهار نفره نشست ، کیفش را روی میز گذاشت و باز با دقت اطراف را زیر نظر گرفت ، ولی هیچ چیز ندید ، چشمان مردان روی او ثابت شده بود ، او بی توجه به اطراف نگاه می کرد ، که گارسون جوانی به او نزدیک شد ، خیلی آرام سفارش نهار را داد ، در حین خوردن نهار تمام حواسش به اطراف بود ، ولی باز هم خبری نبود ، بعد از نهار به اتاقش برگشت ، لباسهایش را عوض کرد ، روی تخت دراز کشید با خودش حرف می زد ،

- یعنی کجاست ؟

پوزخندی زد

- آخرش که می یای توی دام من


romangram.com | @romangram_com