#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_229

صدایش عصبانی بود که روی بهرام هم اثر گذاشت ، او با صدای که عصبی بودنش مشخص بود :

مزاحم نمیشم ، بخواب خداحافظ

و گوشی را قطع کرد ، کنارش انداخت ، سرش را تکانی داد و باز روی شکم دراز کشید باز لبخندی روی لبش نشست

عجب دختری !

آسمان متعجب هنوز گوشی موبایل به گوشش بود ، گوشی را عقب کشید و نگاه کرد ، باورش نمی شد ، او قطع کرده باشد ، ناگهان احساس تاسف کرد ، گوشی را روی تخت پرت کرد و با عصبانیت بلند گفت :

- پسر مغرور !

و با عصبانیت بطرف آشپزخانه رفت .

فصل ششم

آسمان با انرژی حرکات اروبیک را انجام می داد ، او بلوز و شلواری سرخ برتن داشت ، موهایش را با گیر سر بالای سرش جمع کرده ، با لبخند شیرینی که بر لب با هیجان حرکات را انجام می داد ، از ورزش اروبیک لذت می برد ، هر روز ورزش می کرد وتلاش می کرد گذشته را فراموش کند ، تنها عشق مادرش در گذشته را حفظ کرده بود .

او چند دقیقه ای بود که از کلاس اروبیک برگشته بود و سر یخچال آب می خورد که موبایلش تکان خورد ، از روی میز چوبی آشپزخانه ، آنرا برداشت و با دیدن اسم سمندریان روی صفحه آن دم گوشش برد

- الو بله بلیط ها چی شد ؟ اماده ام خداحافظ

بعد از قطع تماس گوشی را روی میز گذاشت ، لبخندی موزیانه بر روی لبش نشست .

آسمان پالتو سیاهرنگ گران قیمتی برتن داشت ، شال پشمی زیبای به سرش بود ، شلواری سیاه به پا با کفشهای پاشنه دار ، آرایشی زیبا هم به چهره داشت در لابی هتل به طرف متصدی هتل می رفت ، خدمتکاری دو چمدان بزرگ سرخ رنگ او را به دنبالش می آورد ، با لبخند زیبای روبروی دختر جوانی که پشت میز با لباس رسمی ایستاده بود گفت :

- سلام

romangram.com | @romangram_com