#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_231
آسمان شین با بافت گران قیمت سفید رنگش که یقه ای کج و سنگ دوزی داشت با دامنی بلند کرم رنگ و ، بوت پاشنه بلند سفید ، موهای قهوه ایش را به یک طرف بافته بود شال بافت رهایش و آرایشی صورتی ، برای شام باز به رستوران رفت ، اینبار طعمه خود را دید ، ماهاتیرحیطام مردی ، میانسال که صورتی بیضی سبزه داشت ، او به آرامی غذا می خورد ، کت و شلواری سیاه بر تن داشت ، آسمان میز کنار او نشست ، سفارش شام داد ، در حین خوردن تمام حرکات او را زیر نظر گرفت ، در میان خورد موبایل حیطام به صدا در آمد ، آسمان تمام وجودش تبدیل به گوش شد ، حیطام در حین جویدن جواب می داد با لهجه مالزیایش فارسی صحبت می کرد ،
- باشه ساعت 10صبح میام ... دیگه کار تمومه ؟ پس نگران نباش ؟ خوبه .....
آسمان بدون اینکه به او نگاه کند به حرفهایش گوش می داد ، لبخندی زیرکانه زد و با خیال راحت به غذا خوردنش ادامه داد ، ساعت 9:30 صبح روبروی آینه ایستاده بود ، او موهایش را بالای سر جمع کرده روسری کوتاهی به سر کرده بود ، بافت آبی رنگ ، شلوار آبی تیره ای و کفش پاشنه داری به رنگ سفید به پا داشت ، تمام لباسهایش مارک بودند ، آرایش ملایمی کرد ، کیف کوچک سفیدش را برداشت و به طرف بیرون هتل راه افتاد ، باران به شدت می بارید ، آسمان بیرون هتل ایستاده بود ، منتظر رسیدن تاکسی بود ، با کنجکاوی به طرف هتل چرخید و داخل لابی را نگاه کرد ، از دور حیطام را می دید که به بیرون هتل می آید ، سرش را چرخاند و به باران چشم دوخت ، حیطام همان کت و شلوار دیروز را بر تن داشت با دو متر فاصله کنار آسمان ایستاد و به خدمتکاران با صدای که عجله در آن فریاد می کشید
- برام یه تاکسی بگیر
لهجه اش کاملا مشخص بود ، خدمتکار بطرف او چرخید و سری تکان داد ، مودب گفت :
- من خیلی وقت می خوام تاکسی بگیرم برای خانم ولی بخاطر باران گیر نمی اد
حیطام متوجه آسمان شد ، بطرف او چرخید ، در کنار خود خانم جوان زیبا و شیک پوشی را دید ، لبخندی مودبانه زد ، کمی سرش را خم کرد
- سلام خانم
آسمان سری تکان داد و لبخندی کوتاهی زد ، او تصمیم داشت او را جذب خود کند ، حیطام باز به حرف آمد
- باران خیلی شدیدی است
آسمان سری تکان داد و آرام جواب داد :
- بله همینطورِ
چند لحظه گذشت ولی از تاکسی خبری نبود ، حیطام چشم از آسمان بر نمی داشت ، آسمان زیرنگاه او احساس بدی داشت ، ولی باید تحمل می کرد ، سرش را بطرف دیگر چرخاند که ناگهان احساس کرد کسی کنارش ایستاده ، ولی برنگشت ، تا اینکه صدای حیطام بلند شد
- خانم ...
romangram.com | @romangram_com