#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_220


تو به دل گرفتی ؟

به دل گرفتم یعنی چی ؟

این یه بازی و این قاعده بازی

واقعا ؟!

بله

پس من الان باید از دیدن تو خوشحال باشم !

البته

متاسفم ، ولی من چنین حسی ندارم

چه بد

آسمان حس می کرد نباید بیش ازاین کنار او قرار بگیرد ، پس خیلی سریع چشمانش را از چشمانش او گرفت ، و با سرعت پیش از اینکه او حرفی بزند با عجله گفت :

ببخشید

و از او فاصله گرفت ، بهرام متعجب به او و فرارش نگاه می کرد ، از دیدن او که خرامان خرامان با کفشهای پاشنه بلند از او فرار می کرد لذت می برد ، خدمتکاران همه را برای صرف شام بر روی میز مستطیل شکل بزرگی دعوت میکردند ، بهرام و شهرام کنار هم نشسته بودند و آسمان روبروی بهرام با فاصله دو صندلی در چپ نشسته بود ، در تمام طول صرف شام ، بهرام چشم از آسمان بر نداشت و تمام حرکات او را زیر نظر داشت ، آسمان با تمام تلاشی که می کرد نمی توانست از نگاههای دزدانه اش به بهرام خود داری ، براحتی مشخص بود ، بینشان نگاه های رد و بدل می شود .

، بهرام بعد از شام کنار شهرام بود که باز او را متوجه آن دختر نوازنده دید ، با لبخند کنارش ایستاد و به نوازنده ها که مشغول آماده کردن سازهای خود بودند نگاه کرد و با خنده گفت :


romangram.com | @romangram_com