#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_219
بهرام باز با چشمانی حریصانه او را برانداز کرد :
خیلی زیبا شدی
آسمان دیگر تحمل نگاههای حریصانه و هیز او را نداشت به چشمانش حالتی خونسردانه داد و با صدای بی تفاوت گفت :
می دونم ، نکنه انتظاری جز این داشتی ؟!
بهرام از جواب او خوشش آمد ، سری تکان داد ، لبخندی موزیانه زده و به او چشمکی زد
نه فکر نکنم
آسمان به اطراف نگاه کرد ، می خواست راه فراری پیدا کند ، بهرام متوجه شد ، ولی نمیخواست اجازه بدهد چنین اتفاقی بیفتد ، پس با خوشحالی گفت :
خوشحالم می بینمت
آسمان با تعجب می دید که او هم چنین حسی دارد ، ولی خونسرد جواب داد
ولی من نیستم
بهرام باز لذت برد ، با ابروهای بالا داده و با صورتی خندان پرسید :
چرا آخه ؟ !
آسمان از نگاه به چشمان حریص او لذت می برد ، ولی نباید نشان می داد پس با عصبانیت گفت :
فکر نمی کنم از دیدن کسی که دوبار می خواست سرم کلاه بزاره خوشحال بشم ، شما چی فکر می کنی ؟
romangram.com | @romangram_com