#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_218


تو پاکی ، چون دلت پاک مونده

بهرام با چشمانی درخشان به آن خانم مهربان نگاه می کرد ، با گذشت چند دقیقه از از او جدا شد و به دنبال شهرام به جستجو پرداخت که او را نزدیک جای که گروه موسیقی سنتی در حال نواختن بودند ، در حال تماشا دید ، کنار او رفت ، دستی به شانه او زد ، شهرام بطرف او چرخید و باز با چشمانی مشتاق به گروه چشم دوخت ، بهرام متعجب رد نگاه او را دنبال کرد و در میان گروه به دختر جوان ، سیاه چشمی در حال نواختن رسید ، لبخندی موزیانه زد

چه خبرته رفیق

شهرام با بهت گفت :

پسر خیلی خوشگله

بهرام باز به دختر جوان نگاه کرد چهره ای سبزه و نمکین داشت و با لذت به نواختن ادامه می داد ، باز به شهرام نگاه کرد و او را غرق در دختر دید ، پس با صدای آرام گفت :

من می رم یه شربتی بخورم

شهرام تنها سری تکان داد ، دستی به شانه او زد و راه افتاد بطرف میز سلف ، لیوان اب پرتقال برداشت و اولین جرعه را که نوشید ، با چشمانی مشتاق به منظره روبرویش نگاه کرد ، تنها دختری که او را جذب کرده بود با پیراهنی بلند طلایی ، موهای قهوه ای رنگ کرده اش را زیر شالی نازک طلای رها گذاشته بود ، آرایشی ملایم ، ابروهای باریک قهوه ای ، چشمانی سورمه کشیده ، واقعا زیبا بود ، بهرام با نگاهی حریص او را نگاه می کرد ، احساس می کرد ، درون قلبش چیزی تکان خورد ، چشمان آسمان را دید که چرخید و او را دید ، بهرام لیوان آب پرتقالش را بر روی میز گذاشت ، آسمان خیلی سریع چشمانش را چرخاند ، ولی بهرام مطمئن بود که او را دیده ، با لبخندی مشتاقانه بطرف او راه افتاد ، آسمان در حال صحبت با خانم شیک پوشی بود که برای لحظه ای که چشمانش چرخید ، بهرام را روبروی خودش دید ، ناگهان حس کرد قلبش آتش گرفته و خون با تمام سرعت در رگهایش جریان پیدا کرد ، بهرام با کت و شلوار سورمه ای واقعا جذاب شده بود ، آسمان چشمانش را از او گرفت و چرخید ، هنوز به درستی نفس نکشیده بود که صدای جذاب بهرام او را مخاطب قرار داد

سلام

بهرام برای خانم کنار آسمان سری تکان داد ، او احساس خوبی داشت ، اسمان بطرف او چرخید و درست به بهرام که او را برنداز می کرد نگاه کرد ، باز بیش از پیش صدای قلبش را شنید ، بهرام به ابروهای کمانی و باریک او ، چشمان آبی نافذ ، دهان کوچک و لبان زیبای او دقیق نگاه کرد ، آسمان احساس می کرد ، زیر نگاه او نفسش به شمار افتاده ، بهرام به گوشواره های طلای بزرگ او که نگاه کرد ، به گردن لختش ، سپس چشمانش را بالا گرفت و به چشمان زیبای او نگاه کرد و با چشمانی مشتاق و صدای لبریز از اشتیاق گفت :

سلام

آسمان با تلاش در خود داری آرام گفت :

سلام


romangram.com | @romangram_com