#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_217

هر دو خندان بطرف تالار راه افتادند ، صدای موسقی سنتی آنجا را عرفانی کرده بود ، میزهای پر از میوه و شربتهای رنگارنگ و کیک و کلوچه و انواع خوردنیها ، صندلیهای که پر از زنان و مردان شیک پوش بود ، مردان و زنانی که سر پا بودند و به هر طرف سر می زدند ، بهرام بطرف ، خانم مسنی که این جشن خیریه را راه انداخته بود رفت ، بعد از خم کردن سرش با لبخندی محترمانه گفت :

خانم شاخص از دیدنتون خوشحالم

آن زن مسن ، با قدی کوتاه ، چشمانی ریز و صورتی پر از چروک ، زن مهربانی به چشم می آمد ، پیراهنی سنتی کٌردی برتن داشت ، لبخندی مادرانه به او زد

سلام پسرم ، منم از دیدنت خیلی خوشحالم ، اینجا روشن کردی

سپاسگزارم شما به من محبت دارین

از درون جیب کتش پاکت نامه ای آبی رنگ بیرون کشید و به دست او داد

بفرماید

خانم شاخص با لبخند آنرا گرفت و با اشاره او خدمتکاری جلو آمده پاکت را گرفت

پسر جون در این دوسال تو واقعا کمک ما بودی

بهرام لبخند تلخی زد

این کار شاید بار گناهان منو کم کنه

خانم شاخص به صورت غم گرفته او نگاه کرد

پسر جون تو خیلی جوون هستی ، خدا جوون ها رو راحت می بخشه

می دونم

romangram.com | @romangram_com