#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_216
تیموریان نگاهی به او انداخت و با صدای خشمگین گفت :
این کار ، کار بهرام ایروانیِ مطمئنم
سراب متعجب گفت :
آخه همه مطمئن بودن که یه پیرمرد داشته باهاشون حرف میزده
منم مطمئنم بهرام ایروانیِ بوده ، از حالا براش چند تن رو بفرست برای مراقبت 24 ساعته
سراب سری تکان داد و از درب دفتر بیرون زد ، تیموریان فهرست را ورق می زد ، و عکسها و مشخصات افراد را مطالعه می کرد تا به سه دختر جوان رسید که ( آسمان زادمهر ) هم جزوشان بود ، دفترچه ای از جیب پیراهنش بیرون آورد و این سه اسم را یادداشت کرد .
بهرام روبروی آینه قدی اتاقش ایستاده بود و به موهای کوتاهش نگاه می کرد ، او بلوزی سفید رنگ و شلوار پارچه ای سورمه ای رنگ و براق به تن داشت ، بعد به پاپیون دور یقه اش که به رنگ سورمه ای بود نگاه ی انداخت ، از روی میز کنسول اودکلنی برداشت و کمی به گردن و دستهایش زد ، بعد از بررسی درست خودش و مطمئن شدن بطرف کمد رفت و کت سورمه ای براقش را بیرون کشید و دو دستش را درون آستینها کرد و با یک حرکت کتش را به تن کرد ، کمی انرا مرتب کرد و آخر سر هم دکمه هایش را یک به یک بست ، باز نگاهی به سر تا پای خود انداخت ، از جذابیت خود لذت برد .
هوای شب سرد بود ، جشن در هتل مجللی برگزار می شد ، این جشن را خانم مسنی برای جمع کردن پولهای خیریه ترتیب داده بود و بهرام هم دعوت بود . بهرام و شهرام پالتوهای بلند خود را به خدمتکار جوانی دادند ، شهرام کت و شلوار سیاه و کرواتی به همان رنگ زده بود ، هر دو پیش از اینکه وارد تالاری که از آن صدای موسیقی ملایم سنتی می آمد ، در اینه نگاهی به سر تا پای خود انداختند ، بهرام با خنده به دوست شیک پوش و جذابش گفت :
پسر شیک شدی ، ولی تا من اینجام کی تو رو نگاه می کنه
شهرام پوزخندی زد
واقعا این اعتماد بنفست کار دستت می ده
نترس ، پسر جون
بریم بابا جون
romangram.com | @romangram_com