#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_213
شهرام لبخندی به او زد و بعد به بیرون نگاه کرد
ناقابله
بهرام با عجله گفت :
نهاری که گفتی کجاست ؟
و کوله اش را از روی کف چوبی برداشت ، روی میز چوبی دایره گذاشت ، از درون کوله پشتی ، ظرفهای غذا را بیرون کشید ، بهرام به او کمک می کرد ، هر دو به غذاهایشان یورش بردند ، بهرام با دهانی پر به او گفت :
راستی می خواستم بهت زنگ بزنم
شهرام سری تکان داد
چرا ؟ چی شده ؟
هیچی فردا شب یه جشن دعوتم ، می خواستم تو هم بیای
شهرام لبخند مشتاقانه ای زد
واقعا چه مهمونی ؟
یه مهمونی رسمی
با کت و شلوار رسمی ؟
بله
romangram.com | @romangram_com