#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_212
خواهش می کنم و در ضمن نهار هم آوردم
بهرام با دهانی پر و صورتی پر از حس چندش به او نگاه می کرد
من باید تا نهار تو رو تحمل کنم ؟!
شهرام با لبخندی پهن گفت :
تا غروب
واقعا ؟!
و به خوردنش ادامه داد ، بعد از تمام شد غذایش ، شهرام باز دستکشی سیاه رنگ به او داد ، هر دو دستکشها را به دست کرده و از ماشین پیاده شدند ، آندو کلاههای بافتنی سیاهرنگی را به سر کشیدند ، روی سنگ فرشهای کنار پارک کمی نرمش کردند ، شهرام صاف روبروی بهرام ایستاد و با صورتی خندان پرسید :
آماده ای ؟
بهرام سری تکان داد
آره
و ناگهان شهرام بطرف پارک دوید ، بهرام متعجب به او نگاه کرد ولی بعد لبخندی زد و به دنبال او دوید ، شهرام از روی موانع می پرید و بهرام هم همانطور ، دانه های ریز باران بصورت بهرام می خورد ، پاهایشان بر روی چمنهای خیس می خورد و آب به اطراف می پاشید ، بهرام با لبخندی موزیانه به پاهایش سرعت بیشتری داد و با تلاش از شهرام جلو زد ، روبرویش پله های سنگی بود از روی آن پرید روی زمین و هر دو به دویدن ادامه دادند ، همینطور که از روی موانع می پریدند یا روی چمنهای خیس پر از آب سر می خوردند ، تا اینکه از پارک بیرون زدند ، از روی صندوقهای پست و سطل آشغالها می پریدند ، در خیایان ها تعداد کم مردمی که چتر به دست به راه خودشان می رفتند ، متعجب به آندو نگاه می کردند ، آندو از دو ساختمان کنار هم بالا رفتند و روی پشت بام با پرش روی بامهای دیگر رفتند و همینطور ادامه دادند .
بهرام از درون آلاچیق به بارش شدت گرفته باران نگاه می کرد ، چشمانش را از باران گرفت و با لبخند به طرف شهرام که روبروی او روی نیکمت چوبی درون آلاچیق نشسته بود ، چرخید
ممنون رفیق روز خوبی بود
romangram.com | @romangram_com