#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_211

چه مرگته ؟!

و بطرف او چرخید ، شهرام چشم غره ای به او رفت

چه خبرته ، درست بشین

نمی خوام به تو چه ؟ ای بابا

اینبار بیشتر لم داد و پیش از اینکه چشمانش روی هم بیفتد ، جرعه ای دیگر نوشید و باز کف دست شهرام محکم به سینه اش خورد ، اینبار صاف نشست و غرید

دیوانه

شهرام ابروی بالا انداخت

خودت می دونی درست نشینی ، تا برسیم ، همینه

بهرام نفس بلندی کشید ، لیوان شیر را سر کشید ، درست نشست به بیرون نگاه می کرد ، شیشه را پائین کشید ، چندین قطره باران به صورتش خورد ، لبخند شیرینی بر لبش نشست ، کلاهش را پس زد ، احساس خوبی داشت ، شهرام که دید او سر حال شده پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار داد ، شهرام جلوی پارک بزرگی ، ماشین را نگه داشت ، هر دو نگاههای کنجکاوانه ای به درون پارک و اطراف انداختند ، بهرام هنوز به اطراف نگاه می کرد که شهرام از درون کوله پشتی که روی صندلیهای عقب ماشین بود ، یک بسته درون زرورق بیرون کشید و به دست او داد ، بهرام کنجکاو پرسید :

این چیه ؟

شهرام با قیافه ای مسخره به او نگاه می کرد

می دونستم باید به زور بکشونمت بیرون پس سر راه برات اون لیوان شیر داغ و این ساندویچ تخم مرغ رو گرفتم

بهرام ساندویچ را گرفت و در حینی که زرورق را باز می کرد

دیوانه

romangram.com | @romangram_com