#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_201
بهرام لبخندی زد :
ده روز دیگه در همین اتاق همین ساعت همدیگه رو می بینیم و من پیشنهاده های شما رو می گیرم و به دولت ارائه می دم
یکی از مردان مسن که ابرو های پر پشتی با صورتی سیاه پرسید :
پیشنهاد ما از چقدر شروع میشه
بهرام بلند خندید
بنظر شما برج چقدر می ارزه ؟
مرد با صدای لرزان جواب داد
باید فکر کنم
بهرام در دل جشن گرفت ، ولی چهره ی خونسردش چیز دیگری را نشان می داد ، با چشمانی تیزبین به آن هفت تن نگاه آخر را انداخت ، تنها در میان آنها مردجوانی بود که با چهره ای محکم و چشمانی مملو از آرزو به بهرام نگاه می کرد ، ناگهان در مغز بهرام جرقه ای زده شد ، چشم از او برداشت ، باید از آنجا می رفت ، پس با کندی از جا برخاست و با همان صدای پر از خش رو به آن مردان گفت :
آقایان ده روز دیگه همین جا من پیشنهاده شما رو دریافت می کنم و به دولت ارائه می دم
و بعد لبخندی بی حالی زد ، بهرام یک بازیگر کامل بود ، تمام حرکات و واکنشهایش را با حرفهای که باید می زد را از پیش هماهنگ کرده بود ، پس ادامه داد
آقایان تا ده روز دیگه
و مانند یک مرد مسن ارام بطرف درب راه افتاد و از درب خارج شد و آن مردان را با افکارشان تنها گذاشت .
ده روز بعد در همان اتاق و همان هفت مرد ، بهرام با همان قیافه و حتی همان کت و شلوار ، ولی آن مردان کت و شلوارهای جدید برتن داشتند و با پیشنهاده های خود آماده آمده بودند و دور میز نشسته و منتظر
romangram.com | @romangram_com