#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_200
بهرام روبروی آینه مربع شکل ایستاده بود ، بلوز و شلوار راحتی به رنگ سفید بر تن داشت و در اتاق کوچک کثیفی که تنها یک تخت و یک آینه مربع شکل و یک میز کنسول خراب کوچک داشت ، او در یک مسافرخانه کوچک و کثیف که درب اتاقش از بیرون باز می شد ، اتاقی کرایه کرده بود ، ساک سیاه رنگی را از روی تخت برداشت و روی میز کنسول وسایلش را چید ، وسایل همه مربوط به گریم بودند ، بعد از اینکه کارش تمام شد ، از روی تخت موبایل سفید رنگش را برداشت و با لبخندی شاد آلبوم شخصی فرزاد فرزین را انتخاب کرد ، صدایش را تا آخرین خط بالا برد ، موبایل را روی تخت انداخت و شروع به پریدن و رقصیدن کرد ، همینطور که آهنگ پخش می شد ، او روبروی آینه ایستاد و با لبخندی موزیانه به خودش شروع به کار کرد ، لایه ی نازکی بر روی پوستش گذاشت که کمی پوست صورتش را تیره کرد و بعد روی آن با مواد گریم شروع به کار کرد ، بعد از دوساعت کار ، صورت او صورت مرد مسنی بود که چندین چروک عمیق در کنار چشمان و لبش به طور واضح پیدا بود و چروکهای ریز در کنار گوش و روی چانه ، تنها در این میان موها و ابروهای سیاهش به یک جوان می ماند ، ولی بهرام اینبار با دقت به صورتش نگاه کرد ، وقتی کاملا مطمئن شد ، لایه لاتکس برروی دستش گذاشت که این لایه ها برجستگیهای رگهای اصلی را روی دستانش به طور واضح به نمایش می گذاشتند ، حالا دستان و انگشتانش هم پیر شده بودند ، او به سراغ کلاه گیس سفید رنگی رفت و بر روی سرش گذاشت و بعد هم نوبت ابروهای به همان رنگ بود ، کلاه گیس از موهای خود بهرام بلندتر بود و تا روی شانه اش بود ، بعد از بیش از چهار ساعت کار کردن کمی به بدنش کش و قوس داد ، این مرد مسن حالا با بهرام خیلی فرق داشت ، بهرام درست به صورت و دستان و موهایش نگاه کرد ، لبخندی که نشانه رضایت بود بر لب آورد و پیش از اینکه از روبروی آینه کنار برود ، دو قاب لنز را برداشت ، بعد از باز کردن آنها یک جفت از لنز قهوه ای روشن ولی کدر نمایان شد ، آنها را با دقت بر چشم گذاشت به سراغ کت و شلوار طوسی رنگ اداری که با چوب لباسی از میخی به دیوار آویزان بود ، رفت ، شلوار طوسی و بلوز سیاهی را پوشید ، و در آخر سر هم دو دستش را درون آستین های کت کرد و با یک حرکت سریع به تن کرد ، کفش سیاه براقی هم به پا کرد ، روبروی اینه ایستاد ، حالا او یک پیرمرد بسیار شیک و اتو کشیده بود ، برای خود لبخندی موزیانه زد ، حسی که بهرام در این سالها با تلاش در خود بیش از اندازه تقویت کرده بود اعتماد به نفس بود .
جلسه در اتاق بزرگ و شیکی در هتل برگزار می شد ، هر هفت تن تاجر بزرگ ساختمان سازی در آن شرکت کرده بودند ، سه تن از آن سه مرد مسن با موهای سفید بودند ، که با چشمانی منتظر به بهرام که حالا یک پیرمرد جا افتاده بود ، نگاه می کردند ، سه تن دیگر هم میانسال بودند ، با چشمانی جدی و مشکوک در این میان ، مردی جوانی در حدود ، 36 ساله هم بود ، با چهره ای روشن ، موهای سیاه و چشمانی مصمم به همان رنگ ، همه کت و شلوارهای رسمی به تن داشتند به همراه کروات ، انها دور یک میز مستطیل شکل چوبی ، نشسته و منتظر بودند ، بهرام با صدای مردی جا افتاده که پر از خش بود ، شروع کرد
آقایان خوش آمدید
همه سری برای او تکان دادند و تشکر کردند ، بهرام با حرکاتی کُند ، مانند یک پیرمرد ، شروع به چک کردن ، اطلاعات درون تبلتش کرد ، سرش را بالا گرفت و با چشمانی کدر به آنها نگاه کرد ، و با لبخندی بی حال گفت
آقایان اول از همه باید یک مورد را به شما یادآوری می کنم ، اینکه در فکسهای که به دست شما رسیده ، نوشته محرمانه ، پس این موضوع تا روزی که به پایان برسه ، باید بصورت محرمانه باشه و جای بازگو نکنید .
سپس با تک خنده ای تلخ ادامه داد
- این موضوع مربوط به آبروی دولت و کشوره ، پس باید با کمی مراعات و احتیاط جلو بریم ، دولت شما رو انتخاب کرد ، که از موفق ترین شرکتهای تجاری و ساختمانی هستین ، دولت قصد داره برج رو به بخش خصوصی و اگذار کنه
ناگهان همه ی چشمان هفت تن درخشید و به او دوخته شد ، هر کدام با واکنشهای بخصوصی به بهرام نگاه می کردند ، یکی از مردان مسن ، دست راستش شروع به لرزش کرد ، دیگری پلک چپش می پرید ، یکی از مردان میانسال با خوشحالی لبخندی کج بر لب داشت ، در این میان تنها تاجر جوان خیلی آرام و مطمئن ، نشسته بود ، بهرام تمام واکنشهای آنها را زیر نظر گرفته بود ، در دل به همه ی آنها می خندید ، بهرام با صدای آرام و خش دار ادامه داد
دولت قصد داره در یک مناقصه این کار رو انجام بده
این بار واکنشهای شدیدتر بود ، اینبار دیگر مهندسین ساکت ننشستند ، بهرام با صدای آرام و حتاط ادامه داد
دولت از پس هزینه های تعمیرو اداره و البته راه اندازی برج برنمی یاد ، تصمیم بر این شد که برج واگذار کنیم
یکی از آنها که از همه بزرگتر به نظر می آمد با صدای هیجان زده و عجل پرسید :
ما تا کی وقت داریم پیشنهاهای خودمون رو ارائه بدیم
romangram.com | @romangram_com