#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_202


بهرام چشمی چرخاند و باز هم تصمیم داشت ، آن جلسه را تا آنجا که می تواند کوتاه کند ، پس با صدای آرام و خش دار ولی محکم گفت :

آقایان امیدوارم با پیشنهاد های کارساز اماده باشید

مردان به او لبخند زدند ، یکی از مردان میانسال که صورتی سفید و ابروهای کوتاه بر بالای چشمان کوچکش داشت گفت :

بله البته

و بعد با صدای پر از هیجان و چاپلوسی ادامه داد :

امیدوارم من در این مناقصه پیروز بشم

این حرف او به مزاق دیگران خوش نیامد و با ترشروی به او نگاه می کردند ، یکی از آن مردان با خنده ای تهدید کننده گفت :

فکر نکنم بشه ، چون من و شرکتم پیروزیم ...

و دیگران هم حرفهای برای گفتن داشتند ، بهرام می دید این جریان دارد به جاهای باریک می رسد ، کمی صدایش را صاف کرد و محکم با همان لحن پیرمرد گفت :

آقایان ، آقایان در این مناقصه بهترین پیشنهاد پیروز خواهد شد

مردان بعد از نگاههای خصمانه که بینشان رد و بدل شد به بهرام چشم دوختند و او ادامه داد

آقایان پیشنهادهایتان رو بدین بعد از بررسیهای دقیق ، فردا در همین مکان انتخاب دولت را به اطلاع شما می رسونم

آنان یک به یک با دستانی لرزان از هیجان پاکت های زرد را به دست او دادند ، پیروز شدن در این مناقصه بزرگترین فرصت تمام زندگیشان بود این پیروزی مانند یک مدال طلا برای آنها ارزشمند بود ، آنها بعد از تکان دادن سری برای بهرام از درب بیرون می رفتند ، اخرین تن ، یک مرد میانسال بود ، با چهره ای نگران ، بهرام کنار او سرپا ایستاد ، مرد کت و شلواری سرمه ای به تن و موهای سیاه که چندین تار سفید در آن مشخص بود داشت ، با صدای نگران به بهرام گفت :


romangram.com | @romangram_com