#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_193
سپاسگزارم و از دیدنتون خوشوقتم
وارد اتاق شد ، تمام بدنش می لرزید ، چشمانش برق می زد
بفرماید
سویت سالنی مربع داشت با یک دست مبل آبی رنگ و پنجره ای بزرگ و پرده ای به رنگ مبلها ، رئیس با حالتی عصبی نشست و سبا با لبخندی تکراری و لهجه ی عجیب خود گفت :
من زبان شما رو خوب بلند نیستم
نه خیلی زیبا صحبت می کنم
متشکرم ، چای می خورید ؟
نه متشکرم
دیگر توانی نداشت که منتظر بماند ، پس با عجله پرسید :
زمرد
شاهزاده خانم سری تکان داد
البته این زمرد از مادربزرگم به من ارث رسید و من اصلا خیال فروشش را نداشتم ولی شوهرم وارد ، معامله ای شده و به پول احتیاج داره ، پس منم مجبورم
البته هر زنی باید به شوهرش کمک کنه ، زمرد کجاست ؟
اینجاست
romangram.com | @romangram_com