#به_من_بگو_جذاب_پارت_259
فرانچسکا دوباره به خودش مسلط شد و گفت:
″تو واقعا نمی تونی توی یه کارِ پست تو باشگاه محلیِ یه شهر کوچیک هیچ آینده ای ببینی.″
″من کارمو دوست دارم. کی فکرشو می کرد از کارم خوشم بیاد؟″
فرانچسکا دفترچه یادداشتی از روی میزش برداشت و گفت:
″من یه کار توی لس آنجلس،نیویورک، سانفرانسیسکو یا هرجایی که بخوای برات پیدا می کنم. یه کار خوب. این که باهاش چیکار کنی به خودت بستگی داره.″
″ممنون اما من عادت کردم به اینکه همه چیزو خودم به دست بیارم.″
فرانچسکا دفترچه یادداشت رو پایین گذاشت و حلقه ی ازدواجش رو توی انگشتش چرخوند، بالاخره معذب به نظر می رسید. چند ثانیه ی دیگه هم گذشت،بعد گفت:
″چرا شکایتت از من رو مستقیما پیش تد نبردی؟″
″دوست دارم مشکلاتمو خودم حل کنم.″
آسیب پذیری کوتاه مدت فرانچسکا از بین رفت و کمرش صاف شد و گفت:
″اون به اندازه ی کافی سختی کشیده. نمی خوام دوباره آسیب ببینه.″
″وقتی میگم من اونقدرا مهم نیستم که آسیبی بهش برسونم بهم اعتماد کنید.″
مگ سوزش دردناک دیگه ای از حرف خودش احساس کرد و ادامه داد:
″من فقط براش راهی برای فراموش کردن شکستش هستم. و تنها زنی هستم که می تونه باهام بدرفتاری کنه البته به جز توری و این کار براش آرامش بخشه. و برای من...اون یه زنگ تفریح خوب برای فاصله گرفتن از عوضی هاییه که معمولا باهاشون رابطه دارم.″
romangram.com | @romangram_com