#به_من_بگو_جذاب_پارت_249
در جلو بسته شد ولی بوی عطرش مثل بوی شوکران توی فضا باقی مونده بود. مگ با ترشرویی به تد نگاه کرد و گفت:
″خبر خوب اینه که برای تنبیه شدن زیادی بزرگی.″
″که البته باعث نمی شه سعیش رو نکنه.″
بعد لبخندی زد،بطری آبجوشو برداشت و ادامه داد:
″رابطه داشتن با منفورترین زن شهر واقعا سخته."
فرانچسکا اعلام کرد:
″تد داره باهاش می خوابه!تو از این موضوع خبر داشتی؟می دونستی داره باهاش می خوابه؟″
اِما تازه سر میز صبحانه کنار کِنی و بچه هاشون نشسته بود که زنگ در به صدا دراومد. کِنی با نگاهی به چهره ی فرانچسکا سبد مافین رو برداشته بود،بچه ها رو بلند کرده و غیبش زده بود. اِما، فرانچسکا رو به ایوان آفتابگیر راهنمایی کرد امیدوار بود که جای مورد علاقه ی فرانچسکا توی این خونه باعث آرامش دوستش بشه ولی نسیم صبحگاهی معطر و منظره ی زیبایِ چراگاه برای آروم کردنش کافی نبودن.
فرانچسکا از روی صندلی چوب خیزران سیاه رنگی که تازه روش نشسته بود بلند شد. آرایش نکرده بود که البته خیلی نیازی هم بهش نداشت و یه جفت کفش پاشنه چوبی که اِما می دونست فقط برای باغبونی ازشون استفاده می کنه پوشیده بود.
″از همون اول نقشه اش همین بود.″
دستهای کوچیکِ فرانچسکا بالا اومد و ادامه داد:
″دقیقا چیزی که به دالی گفتم. اول از شَرِ لوسی خلاص شد بعد اومد سراغ تدی. ولی تد در مواجهه با مردم خیلی عاقله. هیچ وقت برای یه لحظه هم فکر نمی کردم گولش رو بخوره. چطور می تونه اینقدر کور باشه؟″
فرانچسکا روی یه نسخه ی قدیمی از کتابِ نانسیِ خیالباف و سگ شیک پا گذاشت و باز هم ادامه داد:
″اون هنوز شوکه است و گرنه می تونست درون مگ رو ببینه. اون شروره اِما. هرکاری می کنه تا تد رو بدست بیاره و دالی هم کاملا بی مصرفه. میگه تد یه مرد عاقل و بالغه و من باید خودمو کنار بکشم،اگه پسرم یه بیماری جدی داشت خودمو کنار می کشیدم؟نه،اینکارو نمی کردم و حالا هم خودمو کنار نمی کشم.″
romangram.com | @romangram_com