#به_من_بگو_جذاب_پارت_250


کتاب نانسی خیالباف و سگ شیک رو برداشت و به طرف اِما گرفتش:

″تو حتما می دونستی. چرا با من تماس نگرفتی؟″

″من نمی دونستم تا این حد پیش رفتن. بذار برات یه مافین بیارم فرانچسکا. یکم چای میل داری؟″

فرانچسکا کتاب رو روی صندلی پرت کرد و گفت:

″حتما یه نفر از این موضوع خبر داشته.″

″تو اینجا نبودی به خاطر همین نمی تونی درک کنی ماجرای اسکیپجک ها چقدر پیچیده شده. اسپنس شیفته ی مگ شده و سانی تد رو می خواد. ما کاملا مطمئنیم برای همین اسپنس بعد از اینکه عروسی بهم خورد برگشته واینِت.″

فرانچسکا اسکیپجک ها رو ندیده گرفت و گفت:

″توری در مورد سانی بهم گفته، تد می تونه از پسش بربیاد.″

ناراحتی روی چشمهاش سایه انداخت:

″نمی تونم بفهمم چرا تو یا توری با من تماس نگرفتین؟″

″شرایط گیج کننده ای بود. مگ به یه سری آدم خاص گفت عاشق تده که حقیقت داره. ولی ما فکر می کردیم اون فقط داره از تد استفاده می کنه تا شر اسپنس رو کم کنه.″

چشمهای سبز فرانچسکا از حیرت درشت شدن:

″چرا باور نکردین اون عاشق تده؟″

″چون اینطور رفتار نمی کرد.″

romangram.com | @romangram_com