#به_من_بگو_جذاب_پارت_236
″اوه خدای من،منو بردی تا ستاره ها.″
ابروهای تد به هم گره خوردن:
″هنوز هم راضی نیستی؟″
حقه های ذهن خوانی تد داشتن از کنترل خارج میشدن.مگ هین مصنوعی کشید:
″شوخی می کنی؟من بی نهایت هیجان زده ام. حس می کنم خوش شانس ترین زن دنیام.″
تد فقط بهش خیره شد.
مگ خودشو پرت کرد روی بالش و نالید:
″اگه می تونستم بفروشمت پولدار میشدم. باید همینو هدف زندگیم قرار بدم. هدف زندگیم باید این باشه که...″
تد خودشو از تخت پایین انداخت و گفت:
″خدای من،مگ!تو چی می خوای؟″
مگ با خودش گفت می خوام که تو منو بخوای، نه اینکه فقط کاری کنی که از روی شهوت تورو بخوام. ولی چطور می تونست اینو بگه بدون این که مثل یکی دیگه از طرفدارای تد بودین به نظر بیاد؟به جای این حرفها گفت:
" دیگه خیلی حساس شدی،تازه هنوز بهم غذا هم ندادی."
" قصدشو هم ندارم."
"البته که داری،این کار همیشگیِ توئه،مراقبت از دیگران!!!"
romangram.com | @romangram_com