#به_من_بگو_جذاب_پارت_237
" از کی تا حالا مراقبت از دیگران چیز بدیه؟"
مگ لبخند لرزونی بهش زد:
"هیچ وقت!"
تد وارد حمام شد و مگ روی تخت بین بالش ها دراز کشید. تد نه تنها به دیگران اهمیت می داد بلکه با عملش هم اینو نشون می داد. مغز باهوش و استعدادش به جای اینکه بهش احساسِ برتری بده اونو مجبور به مراقبت از هر کسی یا چیزی که براش مهم بود می کرد. مگ تقریباً مطمئن بود که تد بهترین انسانیه که تا حالا دیده و شاید هم تنهاترین انسان. حتماً به دوش کشیدن همچین بار سنگینی سخت بود. تعجبی نداشت که بیشترِ احساساتش رو پنهان می کرد.
شاید هم مگ داشت فاصله احساسی که تد بینشون حفظ می کرد رو توجیه می کرد. دوست نداشت فکر کنه تد طوری باهاش رفتار می کنه که با تمام زن های دیگه ای که باهاشون بوده رفتار می کرده هر چند نمی تونست تصور کنه اینقدر که با اون گستاخه با لوسی هم بوده باشه.
مگ ملافه رو کنار تخت انداخت و از تخت بیرون اومد. تد کاری می کرد که همه ی اطرافیانش احساس کنن فقط با اونها رابطه ی خاصی داره و این بزرگ ترین حقه ی تد بود.
اِسپنس و سانی بدون بستن هیچ قرار دادی واینت رو ترک کردن. شهر بین آرامش از اینکه رفتن و نگرانی از اینکه برنگردن معلق بود. اما مگ نگران نبود. تا وقتی سانی باور داشت با تد شانسی داره حتما برمیگشت.
اسپنس هر روز با مگ تماس می گرفت. یه جا دستمالیِ لوکس، یه جاصابونی و بهترین میله ی حوله ی صنایع 'وایس روی' رو برای مگ فرستاده بود و گفته بود:
" این آخر هفته می برمت لس آنجلس. می تونی اطراف رو نشونم بدی و به پدر و مادرت و یه سری از دوستاشون معرفیم کنی. مطمئنم بهمون خیلی خوش می گذره."
اعتماد به نفسش انقدر زیاد بود که نه شنیدن رو درک نمی کرد و این که سعی کنه خطِ به شدت ظریف بین حفظ فاصله اش از اسپنس و ناراحت نکردنش رو کنترل کنه داشت روز به روز برای مگ سخت تر می شد.
"وای اسپنس این عالیه ولی پدر و مادرم الان خارج از شهر هستن. شاید ماه آینده بتونیم بریم!!"
تد هم به سفر کاری رفته بود،مگ از اینکه انقدر دلش براش تنگ شده بود خوشش نمیومد. برای همین خودش رو مجبور کرد روی سازماندهی احساساتش تمرکز کنه و از وقت آزادش روی ماشین نوشیدنی موقعی که منتظر بود گلفرها بازیشونو تموم کنن برای پر کردن حساب بانکیش استفاده کرد. یه مغازه تجهیزات و وسایلِ جواهر سازی توی اینترنت پیدا کرد که ارسالشون رایگان بود و با ابزار و موادی که ازش خریده بود همینطور چند تا صنایع دستی که توی سطل پلاستیکش بود روی ساختن یه گردنبند و یه جفت گوشواره برای فروش کار کرد.
روز بعد از اینکه ساخت جواهرات رو تموم کرد، پوشیدشون و اولین گروه چهار نفره ی خانوم های اون روز صبح متوجه جواهراتش شدن و یکی از خانوم ها که همیشه نوشابه ی رژیمی می خورد گفت:
"هیچ وقت همچین گوشواره هایی ندیدم!"
romangram.com | @romangram_com