#به_من_بگو_جذاب_پارت_197


با یه حرکت مگ رو کشوند زیرِ خودش و با بدنش به تشک میخش کرد. لبهاشو دورِ نوکِ سینه مگ حلقه کرد و مَکِشِ فوق العاده ای رو اجرا کرد که تا حدی دردناک بود. هم زمان یه انگشتش رو زیرِ بندِ نازکِ توریِ بینِ پاهای مگ لغزوند و بعد درونش فرو کرد. مگ ناله ای کرد و پاشنه ی پاهاشو روی تشک بالا آورد و از هم فرو پاشید.

مگ همونطور که به خاطرِ اُرگاسمش با درموندگی دراز کشیده بود لبهای تد لاله ی گوشش رو لمس کرد و گفت:

"فکر می کردم کنترلِ بیشتری رو خودت داشته باشی. اما حدس میزنم تمامِ تلاشت رو کردی!!"

مگ به سختی متوجه کشیدنِ کمربندِ نجابتِ توریش و بعد لغزیدنِ بدنِ تد روی بدنش شد. تد پاهاش رو گرفت و کاملا از هم باز کرد. ته ریشش با قسمت داخلیِ رونهای مگ تماس پیدا کرد و بعد لبهاش اونو پوشوند.

دومین انفجارِ بزرگِ ارگاسم مگ رو فرا گرفت ولی حتی اون موقع هم تد واردِ بدنش نشد. در عوض شکنجه اش داد بعد آرومش کرد و دوباره از نو شکنجه اش رو شروع کرد.وقتی سومین ارگاسم مگ فرا رسید به عروسکِ جنسیِ تد تبدیل شده بود.

بالاخره تد لخت شد و وقتی وارد بدن مگ شد به آرومی این کارو کرد. بهش وقت داد تا بدنش اونو بپذیره و بهترین زاویه رو پیدا کنه،هیچ حرکتِ عجولانه ای انجام نمی داد. نه دستمالی کردن،نه خراشِ تصادفیِ انگشت یا برخوردِ آرنج. یه حرکتِ زاویه دارِ یکنواخت همراه با فشارِ محکم،به طورِ بی نظیری کنترل شده،طراحی شده برای انتقالِ حداکثرِ لذت. مگ هیچ وقت همچین چیزی رو تجربه نکرده بود. انگار که لذتِ مگ از همه چیز مهمتر بود. تد حتی وقتی داشت ارضا می شد وزنش رو کنترل کرد تا مگ مجبور به تحمل وزنش نباشه.

مگ خوابید. بیدار شدن و یه بارِ دیگه عشق بازی کردند و بعد باز هم یه بار دیگه این کارو کردند. نیمه های شب تد ملافه رو روش کشید،بوسه ای روی لبهاش زد و رفت.

مگ بلافاصله خوابش نگرفت. در عوض به حرفی که لوسی زده بود فکر کرد:"هر زنی باید عشق بازی با تد بودین رو تجربه کنه."

مگ شکی در این قضیه نداشت. تا حالا هیچکس به این خوبی و اینقدر بدون خودخواهی باهاش عشق بازی نکرده بود. انگار که اون تمام کتابهای راهنمایِ سکسی که تا حالا نوشته شده بود رو حفظ کرده،کاری که می دونست تد کاملا توانایی انجامش رو داره. تعجبی نداشت که یه اسطوره بود. تد دقیقا می دونست یه زن رو چطور به اوجِ لذتِ جنسی برسونه.

پس چرا مگ اینقدر مأیوس بود؟

فصل دوازدهم

روز بعد به خاطرِ تعطیلات باشگاه بسته بود به همین دلیل مگ لباس هاشو شست و بعد رفت توی قبرستون تا با چند ابزارِ زنگ زده که نزدیکِ خرابه های باقی مونده از انبار پیدا کرده بود علف های هرز رو کوتاه کنه. همونطور که چندتا از قدیمی ترین سنگ قبرهارو تمیز می کرد سعی کرد خیلی خودشو درگیرِ فکر کردن به تد نکنه و وقتی گوشیش زنگ خورد حتی تماسش رو جواب نداد، هرچند نتونست جلوی گوش دادنِ به پیامِ صوتیش مقاومت کنه. یه دعوت برای شام جمعه شب توی روست ابوت. از اونجایی که سانی و اسپنس بدون شک بخشی از مهمونیِ شامشون بودند باهاش تماس نگرفت.

باید می دونست دلسرد کردنِ تد آسون نیست. حدود ساعت سه تد ماشینِ آبی رنگش رو جلوی کلیسا پارک کرد. با توجه به اینکه زن های شهر موقع دیدنِ تد حسابی به خودشون می رسیدن، مگ از دستهای خاکی،پاهای برهنه و تیشرتِ چسبونِ مارکِ گوزن شاخدارش که از توی سطلِ آشغالِ رختکنِ خانوم ها پیدا کرده بود و بعد با جدا کردن آستین ها و بند دور یقه اش تغییرش داده بود خوشحال بود،در کل دقیقا همونطوری که می خواست به نظر می رسید.

همونطور که تد از ماشینش پیاده می شد چند سِهره ی نیلی که روی درختِ افرا نشسته بودن شروع به خوندنِ یه آواز شاد کردند. مگ با ناباوری سرشو تکون داد. تد یه کلاه بیس بال سرش بود و یکی دیگه از شورت های کهنه اش رو با یه تیشرتِ سبزِ به همون اندازه کهنه با مارک هاوایی که محو شده بود پوشیده بود.

romangram.com | @romangram_com