#به_من_بگو_جذاب_پارت_172


تد تیغه ی دماغش رو مالید و گفت:

"اون فقط داره یکم خوش می گذرونه."

"برعکس!تو تد بودینِ منحصر به فردی و فقط نگاه بهت باعث می شه زنها..."

"خفه شو."

کلمات تندی که به آرومی بیان شدن.

"فقط خفه شو،می شه؟"

تد به اندازه ی مگ خسته به نظر می رسید. مگ خودشو روی روکشِ گلدارِ کاناپه انداخت. آرنج هاشو روی زانوهاش گذاشت و چونه اش رو به دستهاش تکیه داد و گفت:

"از این شهر متنفرم."

"شاید. ولی از چالشی که برات ایجاد کرده خوشت میاد."

مگ سرشو بلند کرد:

"چالش؟من دارم توی یه کلیسا ی گرم بدون اسباب و اثاثیه می خوابم و به گلفرهای نازپرورده ای که حتی زحمت بازیافت قوطی آبجوی خودشون رو نمی کشن بادلایت می فروشم. اوه آره من عاشق این چالشم."

به نظر می رسید چشمهاش درون مگ رو می بینه.گفت:

" این فقط باعث می شه برات جالب تر بشه اینطور نیست؟بالاخره فرصت اینو داری که خودتو امتحان کنی."

"بالاخره؟"

romangram.com | @romangram_com