#به_سادگی_پارت_77


- سارا چی شد بالاخره ... بابات با احسان چی کار کرد ؟

- هیچی دیگه فردا شب عروسیمونه

- هاهاها نمکدون ...

- فدرا به این بگو انقدر سر به سر من نذاره میزنم اون صورت خوشگلشو کج میکنم گارن بیخیالش بشه ها

- جراتشو نداری جوجه

فقط میخندیدم ...شاید دیگر هرگز این مکالمات ادری و سارا تکرار نمیشد ... : حالا جدی چه خبر ؟

- هیچی یواش یواش داره راضی میشه خانواده ی احسان بیان ...

- بچه ها این نامردیه ... شما دوتاتون دارید به فاصله ی 3 ماه میرید ور دل آقاهاتون من بیچاره هنوز باید اندر خم جزوه برداشتن باشم ...

- اشکال نداره جوون ... بالاخره یکی هم پیدا میشه که به فدراسیون علاقه مند شه... صبر داشته باش ...

- حالا جدی جدی قراره خانوادش بیان ؟

- اره بابا تو همین یکی دو هفته ی اینده ... ولی میترسم ... مامان احسان از این حاج خانومای النگو به دسته... یه چیزی نگه همه چیز به هم بریزه ...

- خب خره خوبه که ...توام خودت پتانسیل النگو به دست شدن دارید...دوتایی با مادر شوهرت میرید طلا میخرید اونم کیلویی

- دهناتونو ببندید...

تازه اتفاقات دیشب را خاک کرده بودم که بامداد دوباره نبش قبرشان کرده بود... پیام داده بود ؟

- فرفره بهتری ؟ ... یا باز بستنی باید خرید برات ؟

چه میشد اگر سینا این حرفها را میزد ؟ ... چه میشد اگر سینا اینجا بود ؟ ... چه میشد اگر به خاطر شنیدن حرفهایی که آرزویش را داشتم از زبان بامداد عذاب وجدان نمی گرفتم ؟ ... چه میشد ؟ ...

جواب بامداد را نمی دادم... درست که بامداد خط میکشید روی تمام حسرتهای دخترانه ام اما دوست نداشتم میان رابطه ی او و کژال باشم ... انصاف نبود ... اگر بامداد برای من بود و کسی این کار را با خودم میکرد ... هرگز نمیبخشیدمش... دیگر نباید دیشب تکرار میشد ...

دلم مچاله بود ... انگشتانم تک به تک میخواستند برای بامداد دکمه های گوشی را فشار دهند اما نمی شد ...

romangram.com | @romangram_com