#به_سادگی_پارت_78
دوست داشتم سهمم از عاشقانه های زندگی چیزی بیشتر از بی تفاوت بودن های سینا باشد...
وقتی جوابش را میدادم چه فکری میکرد ... شاید خیلی هم برایش مهم نبود ...
2 ماه گذشته بود... جواب بامداد را نداده بودم ... دوباره شده بودم خلاصه بین خانه ، دانشگاه ، آموزشگاه... زندگی خطی قبلی که دیگر نه سینا بود نه بامداد ... نه میتوانستم از حاشیه ی امن سینا برای استاد صدیق بگویم... رویش را نداشتم بگویم استاد سینا آمد در متن زندگیم نوشت و بقیه برگها را بی خبر سفید گذاشت... ادری درگیر ترم آخر و گارن بود... دوست نداشتم بیشتر از این در مضیقه بگذارمش ... سارا هم داشت به هدف میرسید... لیسانس میگرفتند... عاشقانه هایشان سر انجام میگرفت... و من هنوز همان فدرای هدفمند بودم که مهمترین اتفاق زندگیم بعد از فارغ التحصیلی باز هم ارشد بود... خطی تر از این هم میشد کسی زندگی کند ؟ ... دیدن ترانه بهترین گزینه ی این روزها بود ... باید به ترانه زنگ میزدم شاید دستهای رنگی ترانه کمی هم دنیای مرا رنگ میزد...
- یعنی من باور کنم تو الان به من زنگ زدی ؟ توروخدا اشتباه نگرفتی ؟
- ترانه سلام ... نخیر خودتو گرفتم ... یعنی من به تو زنگ نزنم تو نباید یه سراغی از من بگیری ؟
- من قربون فدرا گل گلیه خودم برم ... حق با توئه اعتراض وارده
- ترانه کجایی گفتم اگه حال داری همو ببینیم
- از حال یه چیزی بیشتر دارم ... من کارگاهم اگه دوست داری بیا اینجا ... اگر نه بگو میام بیرون
- نه کارگاه عالیه ...دلم واسه رنگات تنگ شده
- پس بدو بیا که من چایی رو گذاشتم ...
از بی بی کیک شکلاتی خریده بودم ... با چایی ترانه... وسط رنگ های ترانه ... میشد بهشتی زمینی ...
- به به ... شما خودت شیرینی هستی گلدار ... چرا زحمت کشیدی
ترانه را بغل کرده بود ...برای تمام این مدتی که مهربانی هایش را ندیده بودم ...
- ترانه جدی جدی دلم برات تنگ شده بود ...
- به خدا منم دلم برات یه ذره شده بود ... انقدر این مدت اتفاقای مختلف افتاد که من یهو از همتون دور شدم
- خب نیومدی جشن ادری دیگه ... بی معرفت .
romangram.com | @romangram_com