#به_سادگی_پارت_76






هنوز هم جای دستهای بامداد روی تنم داغ بود... حتی دلم نمیخواست دوش بگیرم ... دیگر هیچوقت اینطور نمیشد ... حالا که صبح شده بود از خودم بدم می امد ... چه کرده بودم دیشب ... میان بازوان بامداد جای من نبود ... دیگر حتی رو به رو شدن بابامداد برایم غیر ممکن بود ... چه رسد به کژال... دیگر هرگز جایی که آن دو بودند نمیرفتم... میدانستم این افکار هذیان مغزی بیش نیست در آن لحظه ... همیشه وقتی خرابکاری میکردم در لحظه مزخرف ترین افکار به ذهنم میرسید ... تجربه ی آغوش بامداد میتوانست در تاریخ زندگیم ثبت شود... اما بد بود... بوی خیانت میداد ... هم من میدانستم ..هم او ... من طعم آغوشش را که از هر مورفینی آرام بخش تر بود چشیده بودم... او چرا اینکار را کرده بود ؟ ... او که خودش آغوش کژال را داشت ... تلخ ترین شیرینی تاریخ زندگیم بود...





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





مامان چیزی نگفته بود ... همیشه بعد از دیدن بابا تا چند روز در لاک خودم بودم ... دلم قدم زدن میخواست با ادری ...

- گل گلی سلام ... چطوری ؟

- سلام بی معرفت نامزد ندیده... نامزد کردی منو یادت رفت ؟

- باز من به تو خندیدم فدراسیون ... چه خبر میای بریم قدم بزنیم ؟ دو تا بستنی لادن هم بزنیم که بستنی خونم کم شده

- بله بله... بالاخره از شما بعیده گارن خانو ول کنید با ما بچرخید ... غنیمت میشماریم این فرصت را

- ساکت شو برو حاضر شو زنگ بزنم ببینم این سارای چشم سفیدم میاد یا نه

شاید بودن کنار ادری چند ساعت این افکار مزخرف را دور میکرد ...

دوباره 3تایی خیابان ولیعصر را طی میکردیم... من آدری ...سارا... بی هیچ کس دیگری ... فقط دوستانه های خودمان ...

ادری از عشقولانه های گارن تعریف میکرد... میخندیدیم... سارا هم از خودش و احسان میگفت... با هم ماراتن گذاشته بودند... من هرگز به انها نمیرسیدم... همینطوری چند سال عقب بودم ... شاید باید همیشه دیر میرسیدم ... به روانشناسی بعد از معماری... به سینا بعد از ده سال ...به بامداد بعد از کژال...

بستنی هایمان اندازه هیکل خودمان بود ... انقدر خندیده بودیم که بیشتر حجم بستنی آب شده بود... بستنی خوردن بهانه ای بود برای خل بازی های دوباره...

romangram.com | @romangram_com