#به_همین_سادگی_پارت_89
-طعنه نزن محیا خانوم، گفتم که پر از تردیدم. میترسم نفسم بند بشه به نفست و یه جایی تو کم بیاری. میدونی که اونقدر درآمد ندارم که هر چی اراده کنی بتونم برات بخرم. میبینی که حتی یه ماشین معمولی رو هم ندارم. نمیتونم به جز یه خونهی آپارتمانی نقلی اطراف خونهی خودمون جایی دیگه رو اجاره کنم. تکدختر بودی، دایی برات کم نذاشته؛ میترسم نتونی تحمل کنی این سختیها رو.
-پولدار نیستیم امیرعلی، تو پر قو بزرگ نشدم. ما هم روزهای سخت زیاد داشتیم، روزهایی که آخر ماه حقوق بابا تموم شده بود و ما پول لازم. با سختی غریبه نیستم، من هم گذروندم روزهایی رو که تو سخت معنیشون میکنی. یاد گرفتم باید زندگی کنیم کنار همدیگه تو سختی و آسونی. آدمها با قلبشون زندگی میکنن امیرعلی، قلبت که بزرگ باشه مهم نیست بالای شهر باشی یا پایین شهر؛ مهم نیست پولدار باشی یا بیپول، مهم اینه که خوشبخت باشی با یه دل آروم زیر سایه خدا که همیشه ذکر و یادش تو زندگیت باشه. من به این میگم مفهوم زندگی.
حس کردم لبهاش خندید، آروم.
-چرا تردید داری به منی که از بچگی ذره ذره عشقت رو جمع کردم توی قلبم؟!
نگاهش چرخید توی صورتم، با چشمهای بیش از حد بازش و من امشب اعترافاتم رو چماق میکنم تو سرش تا باورم کنه.
-شوخی میکنی؟!
نفس عمیقی کشیدم و به جای چشمهاش به سر شونهش نگاه کردم.
-نه. همیشه احساس گـ ـناه میکردم. بهم یاد داده بودن فکر کردن به نامحرم هم گناهه، چه برسه به من که همیشه برای خودم رویاپردازیِ کنار تو بودن میکردم و هر شب با خاطرههایی که نمیدونم چهطوری توی ذهنم موند و توی قلبم ریشه دووند خوابیدم. چهطوری دلت اومد به من شک کنی که از وقتی خودم رو شناختم دلم برای این سادگیت میرفت، برای این موهایی که فقط ساده شونه میزدیشون، برای لباسهای ساده و مردونهت که همیشه اتو کرده بود و مرتب؛ برای عطر شیرینت که تا شیش فرسخی حس نمیشد که هر رهگذری رو ببره تو خلسه؛ ولی من همیشه یواشکی وقتی با عطیه میرفتم توی اتاقت یه دل سیر بو میکشیدم عطرت رو و برای تویی که مردونگی به خرج دادی و به جای ادامهی درست اجازه دادی دستهای تو اوج جوونیت سیاه و زمخت بشه ولی بابایی که از بچگی زحمتت رو کشیده بیشتر از این اذیت نشه. از بچگی هر وقت یادم میاد تو خونهی ما تعریف از تو بود، از عزاداریهای خالصانهت و کمک کردنت تا صبح روز عاشورا؛ از دست کمک بودنت تو تعمیرگاه... از رفتار و اخلاق خوبت و چهطور میتونستم دل نبندم بهت یا فراموشت کنم وقتی این قدر خوبی.
خجالت میکشیدم سرم رو بلند کنم. همهی حرفهایی رو که این چند سال توی دلم تلنبار شده بود و آرزو میکردم یه روز به امیرعلی بگم، امشب گفته بودم؛ بیکم و کاست و ساده ولی پر ازحسهای خاص خودم و خودش.
چونهم رو به دست گرفت و صورتم رو چرخوند، به اجبار نگاهم قفل شد به نگاهش که عجیب دلم رو لرزوند و قلبم رو از جا کند. چیزی توی نینی چشمهاش موج میزد که برام تازگی داشت، انگار مهر و محبتی بود که مستقیم از قلبش به چشمهاش ریخته بود.
romangram.com | @romangram_com