#به_همین_سادگی_پارت_81
-به تو چه بچه پرو.
سینی رو چرخوندم و دستههاش از دست عطیه آزاد شد و من از روی کابینت برداشتمش.
-آی آی خانوم کجا؟ سه ساعت دارم زحمت میکشم چای خوشرنگ میریزم اونوقت تو داری میری برای خودشیرینی؟
چشمغرهی ظریفی بهش رفتم که مامان و نفیسه جون به ما خندیدن و عمه از من طرفداری کرد.
-عطیه این چه حرفیه؟
و بعد رو به من ادامه داد:
-برو عمه، دستت هم درد نکنه، امیرعلی که حسابی خسته است، ظهر هم خونه نیومده بود بچهم. خدا خیرش بده، باباش رو بازنشسته کرده خودش همهی کارها رو انجام میده.
توی دلم قربون صدقهی امیرعلی رفتم که خسته بود؛ ولی باز هم با همه سرحال و مهربون احوالپرسی کرده بود. لبخندی بیاختیار روی صورتم رو پر کرد که از نگاه نفیسه دور نموند و یه تای ابروش بالا پرید.
***
-فکر نمیکردم من و تو با هم جاری بشیم محیا جون.
romangram.com | @romangram_com