#به_همین_سادگی_پارت_80
نذاشتم ادامه بده. خانومی گفتنش آرامش پشت آرامش به قلبم سرازیر کرده بود. مگه مهم بود این حرفهایی که میخواست از بین ببره این آرامش رو؟
-من نمیفهمم معنی این وقتی گفتنها رو، دلیل ترست رو از کدوم واقعیت؛ ولی یه چیزی یادت باشه اون هم این که من از روی حرف مردم زندگیم رو بالا پایین نمیکنم. من دوست دارم خودم باشم، خودِ خودم در کنار تو؛ پر از حضور تو، مگه مهمه حرف مردمی که همیشه هست؟
چشمهاش حرف داشت؛ ولی برق عجیبی هم میزد و من رو خوشحال کرد از گفتن حرفی که از ته قلبم بود. امیرسام رو که با حرف زدن ما توی سکوت فقط نگاهمون میکرد محکم بوسیدم و گذاشتمش توی بغل امیرعلی.
-حالا هم شما این آقا خوشگله رو نگهدار تا من برم یه سینی چای بریزم بیارم خستگی آقامون دربره، دیگه هر وقت من رو ببینه ترس برش نداره و شک کنه به دوست داشتن من.
لبخند محوی روی صورتش نشست و برق چشمهاش به چشم اومد و من حسابی خجالت کشیدم از جملههایی که بی پروا گفته بودم.
باز آشپزخونه شده بود مرکز گفتگوهای خانومانه، بحثهای بامزه و خندههای از ته دل دور از چشم آقایون و نامحرمها. عطیه هم چای میریخت و رنگ چای هر فنجون رو بعد از آبجوش ریختن چک میکرد. غر زدم تا بتونم سینی چایی رو ازش بگیرم.
-خوبه رفتی یه سینی چای بریزی ها، یه ساعته معطل کردی.
آخرین فنجون رو توی سینی گذاشت و دستههای سینی رو چسبید.
-چیه صحبتهاتون با آقاتون گل انداخته بود؟ بیچاره داداشم رو ایستاده گرفته بودی به صحبت، حالا چی شد یاد چای افتادی؟ نکنه گلوی آقاتون خشک شده؟
مشتم رو آروم کوبیدم به بازوش.
romangram.com | @romangram_com