#به_همین_سادگی_پارت_82
با حرف نفیسه که کنار من نشسته بود، نگاه گرفتم از امیرعلی که داشت با یه توپ نارنجی با امیرسام بازی میکرد. کمی جمع و جور نشستم و نگاهم رو دادم به نفیسه جون.
-حالا ناراحتین نفیسه خانوم؟
تک خندهای کرد و دست به لبهی شال سبز رنگش کشید.
-نه این چه حرفیه دختر، فقط فکر نمیکردم جواب مثبت بدی.
بیاختیار یه تای ابروم بالا رفت و نگاهم چرخید روی امیرعلی که به خاطر نزدیک بودن به ما صدای نفیسه رو شنیده بود و حس کردم توپ توی دستش مشت شد.
-چرا نباید جواب مثبت میدادم؟
صداش رو آروم کرد و زد به در شوخی که زیاد هم جالب به نظر نرسید.
-خودمونیم حالا، محض فامیلی بود دیگه؟ رودربایستی و دلخوری نشه و... از این حرفها.
خندهم متعجب بود فقط واسه اینکه اخم نکنم، این سوال و بحث فراتر از مزخرف بود.
-نه اتفاقاً خودم قبول کردم، بدون دخالت یا فکر کردن به این چیزهایی که میگید.
romangram.com | @romangram_com