#به_همین_سادگی_پارت_62


نگاهی به سینی پر از چای انداختم، رسم این خونه عوض شدنی نبود. بعد از نهار حتما باید چای می‌خوردن به خصوص عمو احمد. عطیه زودتر از من کنار عمو نشست و لیوان چاییش رو برداشت.

-سهم چای محیا هم مال من. این دردونه که چای نمی‌خوره بابا جون، چرا تعارفش می‌کنین؟

-واقعا چای نمی‌خوری؟

همه‌ی نگاه‌ها چرخید روی امیر علی و عطیه، باز واسه شیطنت روی هوا حرف رو قاپید.

-یعنی بعد از یه ماه که خانومته و یه عمر که دخترداییت بوده و از قضا خیلی هم خونه ما بوده نمی‌دونی چای نمی‌خوره؟!

امیرعلی چشم غره‌ای حواله‌ی عطیه کرد، عمو احمد و عمه خندیدن و من به حرف عطیه فکر کردم که یه جاهایش راست بود و درد. عمو احمد کوچیک‌ترین لیوان چای رو برداشت و من مجبور به لبخند شدم و بی‌خیال افکارم.

-حالا بیا این یکی رو بخور، چایی دارچین‌های عمه خانومتون خوردن داره.

با تشکر لیوان رو به دست گرفتم و کنار امیر‌علی روی زمین نشستم. همون‌طور که نگاه ماتم به روبه‌رو بود آروم، بدون این‌که ازم توضیحی بخواد خودم گفتم:

-زیاد چای دوست ندارم. مگه چی بشه، یه فنجون اون هم صبح می‌خورم.

سرش چرخید و توی چشم‌هاش هزارتا حرف بود.

romangram.com | @romangram_com