#به_همین_سادگی_پارت_63


-دیشب فکر کردم چون خونه عمو اکبره این‌جوری گفتی؛ یعنی می‌دونی...

پریدم وسط حرفش، حالا خوب می‌فهمیدم علت نگاه زیرچشمی دیشبش رو و چه دلخور شدم از پیش قضاوتیش.

-امیرعلی فکرت اشتباه بوده. من اگه قرار بود مثل فکر تو دیشب رفتار می‌کردم پس نباید نه شیرینی می‌خوردم و نه میوه، من فقط چای نخوردم! راجع‌به من چی فکر می‌کنی؟ چرا زود قضاوتم می‌کنی؟

سرش رو پایین انداخت و انگشتش رو دایره‌وار لبه‌ی لیوان بخار گرفته از چای می‌کشید.

-درست میگی.

لبخند گرمی همه‌ی صورتم رو پر کرد و با تخسی گفتم:

-بخشیدم.

درخواست بخشیدن نکرده بود، برای همین با این حرفم یه تای ابروش بالا پرید و نگاهش مستقیم نشست توی چشم‌هام و من می‌خواستم فرار کنم از این نگاه که یه ته لبخند هم داشت به خاطر شیطنتی که امروز زیادی نشونش می‌دادم.

-حالا میشه بهم قند بدی چایم رو بخورم؟ از چای تعارفی عمو احمد نمیشه گذشت.

نگاه ازم گرفت و از قندون دوتا نبات با طعم هل برداشت و گذاشت کف دست دراز شده‌ی من. خواستم اعتراض کنم. نبات دوست نداشتم؛ ولی یه خاطره باز توی ذهنم تداعی شد؛ مثل همه‌ی وقت‌هایی که کنار قند توی قندون‌ها نبات می‌دیدم اون هم با عطر هل.

romangram.com | @romangram_com