#بازتاب_پارت_154
_ می دونستم، چه حرفی می تونه داشته باشه. اون روزی که باهات ازدواج کرد کس دیگه ای رو دوست داشت حالام چیزی که عوض داره،گله نداره.
_ بهم گفت می دونست کسی تو زندگیمه.
_ از این موضوع ناراحته؟!
کلافه دستی به موهاش کشید و برای راننده تاکسی که مدام پاروی ترمز میذاشت تا مسافر سوار کنه، بوق زد.
_ بعد اینهمه بحث و کشمکش،باید ناراحت نباشه اما هست. این اعصابمو بهم می ریزه.
باتردید زمزمه کردم.
_ توچی؟!از این وضع ناراحتی؟!
_ دلم نمی خواست بفهمه.
_ نمی تونی ناراحتیشو ببینی؟
_ می خوای با این سوالا به چی برسی؟ اینکه از ناراحتیش،ناراحتم؟ نه نیستم فقط نمی دونم چرا ازگفتنش عذاب وجدان دارم همین.
دلخور و ناراحت نگاش کردم.
_ یه جوری جواب می دی که آدم فکر میکنه مقصره و کارش اشتباهه.
_ چه اشتباهی... من فقط می خوام مث بقیه یه زندگی آروم داشته باشم تو اینو نمی خوای؟
بدون اینکه جوابی بدم سرمو پایین انداختم و از خودم پرسیدم به چه قیمتی؟ اون می خواست به چه قیمتی این آرامش رو بدست بیاره؟ به قیمت دست گذاشتن رو دختر جوون و مجردی که تنهاست و سواستفاده از تنهاییش؟! به قیمت خراب کردن دنیایی پسربچه ی بیماری که تو این شرایط پدر و مادرش رو با هم می خواد؟!به بهای نادیده گرفتن و جدایی از زنی که هیچ وقت فرصتی پیش نیومده بود تا یک دوست داشتن دوطرفه رو باهاش تجربه کنه؟!
_ وقتی ازم خواستی در موردت با هانیه و خونوادم حرف بزنم، اولش فکر کردم میخوای یه جوری دست به سرم کنی و با روشدن ارتباطمون و مخالفت خونواده ها همه چیزو تموم کنی. اما بعد وقتی جلوی خونوادم از تو حرف زدم و ازشون خواهش کردم به خواسته ی من احترام بذارن و قبول کنن حتی تو این شرایطم باز چیزی بین من و هانیه تغییر نمی کنه،حس کردم اونقدر می خوامت که با مخالفت اونا و طرد شدنم باز چیزی عوض نمی شه. من پی همه چیز رو به تنم مالیدم، اگه گفتم تا تهش هستم یعنی هستم و محاله کوتاه بیام. اینو به خودتم می گم دیگه راه برگشتی وجود نداره، ما اینو با هم شروع کردیم با همم ادامه اش می دیم.
با تردید به روش لبخند زدم.
_ داری تهدیدم می کنی؟!
خیلی جدی جواب داد.
_ تورو نمی دونم اما من لااقل پل های زیادی رو پشت سرم خراب کردم. منتی سرت نیست چون ارزشش رو داشتی ولی میخوام بدونی که دیگه از اینجا به بعدش هیچ کدوممون نمی تونیم جا بزنیم.
عصبی خندیدم.
_ بهتره جای خط و نشون کشیدن یه نگاه به موقعیت جفتمون بندازی. هانیه الآن تو زندگیته این یعنی هنوز یه قدم از من عقب تری.
ماشین رو ناغافل گوشه ی خیابون پارک کرد وبه طرفم چرخید.
romangram.com | @romangram_com