#بازتاب_پارت_155


- دو روزه پسرمو ندیدم. هانیه با گریه و زاری و جریحه دار کردن احساسات خونوادم جو رو علیه من کرده، بابام تهدید کرده عاقم می کنه و تو به خاطر شوهر عمه ات از خونه ی پدربزرگت آواره شدی و منِ بی عرضه کاری ازم بر نمی یاد جز اینکه دست رو دوست بذارم و ازت بشنوم تو خونه ی این و اون روزت رو شب میکنی.

باخشم دکمه ی اول پیراهنش رو باز و سعی کرد عمیق تر نفس بکشه.

_ زیر بار اینهمه مشکل دارم خفه می شم پریسا،اونوقت تو بودن هانیه رو به رخم می کشی؟

با بغض زمزمه کردم.

_ داری منو می ترسونی، نکنه انتظار داری با وجود هانیه...

صداشو پایین آورد.

_ همین روزا طلاقش می دم.

با پوزخند نگامو ازش گرفتم و دستامو تو هم قلاب کردم.

_ منو برسون کارخونه، داره دیرم می شه

دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و سکوت تا رسیدن به کارخونه تو فضای ماشین سایه انداخت. جلوی در که رسید به طرفش برگشتم.

_ اونا نمی تونن مانع دیدن پسرت شن.

سرتکان داد و به نقطه ی نامعلومی چشم دوخت.

_ می دونم، منتها نمی خوام تو این شرایط جو رو بدتر از این کنم.

دست پیش بردم که در ماشین رو بازکنم و پیاده شم.

_ به هرحال منو از حالش بی خبر نذار. حس می کنم ندیده دوستش دارم.

درواکنش به توجهی که ازم یه جورایی بعید بود، لبخند زد اما کم کم اون لبخند رو لبش ماسید.

_ ببینم این همون فامیلتون نیست؟! همون که موقع بستری شدن پدربزرگت تورو با خودش بیمارستان برد؟!... اونم اینجا کار می کنه؟

تو جام نیم خیز شده بودم که به سمت مسیری که روزبه بهش چشم دوخته بود، برگشتم. هومن دست به کمر جلوی نگهبانی با اخم هایی که مابین ابروهاش گره کور انداخته بود، نگاهمون می کرد.

_ ببینم تو که الان خونه ی اینا زندگی نمی کنی؟!

آب دهانمو به سختی قورت دادم و با چشمایی که از ترس دو دو می زد، نگامو از هومن دزدیدم. سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم:

_ من باید برم، بعداً باهات تماس می گیرم.

_ وایسا پریسا، جوابمو ندادی.

romangram.com | @romangram_com