#بازتاب_پارت_153
_ میدونم نمی خوای اینجا بمونی. باهاش حرف می زنم، انشالله همه چی درست می شه.
خالد کجا موندی؟
هومن باز صداش زد و اون مجبور شد بلافاصله خداحافظی کنه و از در بیرون بره. سریع گوشیمو برداشتم و شماره ی روزبه رو گرفتم.
_ می تونی یه دوساعت مرخصی بگیری؟
_ آره کجا ببینمت؟
_ بیا دنبالم.
_ اما تو که خونه نیستی.
_ سرکوچه مون منتظرم باش.
میز صبحونه رو همینطور رها کردم و به سرعت به طرف اتاق دویدم و با ژاله تماس گرفتم.
_ سلام عزیزم خوبی؟ می تونی برام یه کاری کنی؟
_ علیک سلام چه کاری؟ سر صبحی خیر باشه.
_ برام یه مرخصی ساعتی بگیر. جایی کار دارم اما سعی می کنم خودمو ده، یازده برسونم.
_ باشه ببینم چی میشه.
حدود ده دقیقه ای سرکوچه منتظر موندم تا بلاخره اومد. به محض اینکه ماشین رو جلوپام نگهداشت سوار شدم و نگاهی به دور و بر انداختم. مطمئن بودم تا الآن هومن از نبودم باخبر شده.
_ سلام چه خبر؟
نفس عمیقی کشیدم.
_ خبرا پیش توئه. بهش گفتی؟
راه افتاد و برای ورود به خیابون اصلی راهنما زد.
_ دیروز بهش گفتم.
_ خب؟!
_ حرفی نزد.
دستامو تو هم قلاب کردم و با لبخند به مسیر زل زدم. می دونستم این همه ی اون چیزی نیست که روزبه باید می گفت.
romangram.com | @romangram_com