#بازتاب_پارت_152


تماس رو قطع کردم و فنجونمو تو دستم گرفتم.

_ یکم دست بجنبونین تا دیر نشده.

اینو هومن گفت و من درجوابش رو به خالد گفتم:

_ من با سرویس می یام. اگه کسی هم بخواد مخالفتی کنه، یهو دیدین زد به سرم و قید کار تو اون کارخونه رو زدم.

هومن با حرص زمزمه کرد.

_ بهتر.

به تلخی جواب دادم.

_ نه اتفاقاً، اگه کارمو اینقدر مفت از دست بدم مطمئن باش می تونم چیزای با ارزش تری رو هم ببازم.

با بدخلقی تکه نونی که تو دستش بود، روی میز انداخت و از جاش بلند شد. خالد با ناراحتی به رفتنش زل زد و آروم گفت:

_ چرا اذیتش می کنی؟

- اذیت؟! من فقط دارم یه کوچولو محبت هاشو جبران می کنم.

سرشو پایین انداخت و از جاش بلند شد.

_ اینجوری جفتتون ضرر می کنین.

_ اون خودش اینو خواسته.

صدای هومن باعث نیمه تموم موندن بحثمون شد.

- خالد بیا دیر شد. به یه نفرم بگو به صلاحشه تا نیم ساعت دیگه کارخونه باشه وگرنه...

جوابی به تهدید هاش ندادم و با خونسردی مشغول جمع کردن میز صبحانه شدم. خالد خواست کمکم کنه که مانعش شدم.

_ توبرو دیرت می شه.

_ مگه تو نمی یای؟!

صدامو پایین آوردم.

_ می یام فقط یکم دیرتر.

نگاه کوتاهی بهم انداخت.

romangram.com | @romangram_com