#بازتاب_پارت_151


_ نمیتونم، من به دایی قول دادم.

با این حرفش انگار قلبمو گذاشت زیر پاش و له کرد. با خشم غیرقابل کنترلی کوله مو روی زمین پرت کردم و جیغ کشیدم.

_ لعنتی، ازت متنفرم. دیدی گفتم به خاطر بابابزرگه...بسه تورو خدا دست از سرم بردار. این جوونمردی و مردونگیت داره حالمو بهم می زنه... ولم کن.

حس کردم در تلاشه تا چیزی رو به زبون نیاره ، نگاش که رنگ یاس و ناامیدی به خودش گرفت فهمیدم تو این کار موفق شده.

_ برام مهم نیست در موردم چه نظری داری، بهت اجازه نمیدم از اینجا بری.

_ منم روزگارتو سیاه می کنم حالا می بینی. تو نمی تونی اینجا نگهم داری و جلومو بگیری که روزبه رو نبینم.

از حرفی که زدم عصبانی شد اما تلاش کرد که خودشو کنترل کنه. بلند شد و با سه گام بلند از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید.

_ سلام عزیزم حالت خوبه؟ صبح پاییزی قشنگت بخیر.

_ خورشید امروز از کدوم طرف طلوع کرده که پریسا خانوم ما مهربون شده؟

تو دلم به سوالش پوزخند زدم و با لبخند از خالد که یه فنجون چایی جلوم گذاشت تشکر کردم.

_ منم خوبم، سام چطوره؟

روزبه با تردید پرسید.

_ ببینم جایی هستی که نمی تونی حرف بزنی؟!

_ سلام صبح بخیر.

هومن بود که عب*و*س و بداخلاق وارد آشپزخونه شد و پشت میز نشست. نگامو ازش گرفتم و سعی کردم ندیدش بگیرم، تنها کاری که این روزا ازم بر می اومد.

_ آره خونه ی اقوام هستم. ماشالله به حدی مهمون نوازن که آدم روش نمی شه رفع زحمت کنه.

خالد بی صدا خندید و هومن با ترشرویی نگام کرد. رفتارهای لجوجانه ی من به کنار، این تماس های پیگیر عمه شکوفه و کامران که با تهدید همراه بود، این روزا بدجوری با اعصابش بازی می کرد. خوب می دونستم که دیگه تاب و تحمل بیشتر از اینو نداره و همین روزاست که کم بیاره و خب منم همینو می خواستم.

اون بدجوری ناامیدم کرده بود و از اونجایی که دیربخشیدن یکی از خصلت های بد من به حساب می اومد،حدس می زدم این موش و گربه بازی حالا حالاها ادامه داشته باشه.

روزبه پرسید.

_ می تونی بیای بیرون همدیگه رو ببینیم؟

نگاهی به اون دوتا که در ظاهر مشغول خوردن صبحانه بودند انداختم و آروم گفتم:

_ ببینم چی می شه، بهت خبر می دم.

romangram.com | @romangram_com