#بازتاب_پارت_150


برگشت و صاف توچشمام خیره موند. سنگینی نگاهش شد بغضی که به زحمت می تونستم پسش بزنم.

_ اگه تو این اتاق زندونیم کنی و با کتک جلوی تصمیمی که گرفتم رو بگیری، برام دردش کمتر از دروغیه که می خوای باهاش منصرفم کنی.

_ هفده سالت که بود، شعر می گفتی. یه دفترم داشتی که توش اون شعرهارو می نوشتی.چی می شد اگه یه بار یکی از اونارو برام می خوندی و نظرمو می پرسیدی... یه بار که با دایی اومده بودی فومن، هامون خیلی اتفاقی دفترت رو پیدا کرد و به شوخی چند تاشو با صدای بلند خوند. یادته؟ تو اون روز با قهر تنهامون گذاشتی و من با دوتا پس گردنی دفترت رو ازش پس گرفتم اما می دونستم این ته ماجرا نیست. وقتی کتونی های محبوب هامون بعد از دوهفته گم شدن سر از بلند ترین شاخه ی درخت بلوط تو حیاط در آورد، فهمیدم حدسم پربیراه هم نبوده.

لبخند تلخی رو لبام اومد.

_ تو بهم یاد داده بودی چطوری از درخت بالا برم.

_ هیچ وقت رابطه ات با هامون خوب نشد.

_ اون غرورمو با این کارش خورد کرد.

باخشمی که نتونست کنترلش کنه، لب زد.

_ درست کاری که اون مردک با تو کرده.

_ پس فکر میکنی دارم ازش انتقام می گیرم.

_ انتقام یا هرچیز دیگه ای اصلا فرقی نمی کنه، من فقط نمی خوام تو بیشتر از این ضربه بخوری.

چطور نمی تونست ببینه خودش بزرگترین ضربه رو با این حرفا بهم زده.دیگه نتونستم بغضمو مهار کنم و چشمام پر اشک شد.

_ اینو هیچ وقت بهت نگفتم، مخاطب اون شعر ها تو بودی...

با ناباوری سربلند کرد و بهم خیره موند. نگامو با دلخوری ازش گرفتم.

_ اما خودت نخواستی اینو بدونی...من هربار تلاش کردم واقعا بهت حسی پیدا کنم، خودت رو کنار کشیدی و با نادیده گرفتنم سرگرم دلمشغولی های ریز و درشتی شدی که به یکیشونم پایبند نموندی... نگارم که آخریش بود.

از جام بلند شدم و رفتم جلوش ایستادم. حالا اونقدری جسارت پیدا کرده بودم که برم و صاف تو چشماش زل بزنم.

_ من هردفعه که خواستم اونجوری که می خوام دوستت داشته باشم، توبا حرفات و رفتارت تموم باور های منو بهم ریختی و ازم تو ذهنت یه دختر کوچولو ساختی که باید مثل گذشته فقط مواظبش باشی و ازش حمایت کنی.اما هیچ وقت نخواستی ببینی این دختر کوچولو بزرگ شده و حالا می تونه جور دیگه ای...

اشکامو با سرانگشتام پاک کردم و یه قدم عقب رفتم.

_ از اعتراف این حرفا خجالت نمی کشم. چون مطمئنم الآن دیگه اون حس رو بهت ندارم. تو رویاهای دخترونه مو تو همون سالها خراب کردی و من یاد گرفتم همیشه هومن، پسرعمه ی بابامو فقط یه دوست ببینم و بس.

خم شدم کوله مو برداشتم و به سمت در رفتم.

_ بذار برم، اینجوری واسه هردومون بهتره.

باصدای گرفته و نخراشیده ای جواب داد.

romangram.com | @romangram_com