#بازتاب_پارت_145
باخشم بهم توپید.
_ حرف نزن که از تو بیشتر از اون دوتا عصبانیم... که روزبه زنشو طلاق بده یا نده زنش می شی آره؟
نگامو با خجالت ازش دزدیدم و سرمو پایین انداختم.
سرکوچه که رسیدیم باتردید پرسیدم.
_ داری منو کجامی بری؟!
_ می برم به زندگیت سرو سامون بدم. مگه همینو نمی خواستی؟
_ ولم کن داری می ترسونیم. من باهات هیچ جا نمی یام.
درماشین رو باز کرد و هلم داد تا سوار شم.
_ چرا عزیزم؟ من که نه زن دارم، نه بچه. تازه می تونم یه ضرب عقد دائمت کنم و خیال جفتمون راحت شه.
بغض کرده و ترسیده بهش خیره موندم و به محض راه افتادن ماشین، اشکام تند تند پایین اومد.
_ هومن تورو جون عمه زهرا ولم کن.
_ ولت کنم که بری هرکاری خواستی بکنی؟
_ اصلا غلط کردم بذار برم.
سرتکان داد.
_ نچ نمی شه. این تو بمیری دیگه از اون توبمیری هانیست. یه چیزی گفتم مطمئن باش پاشم وایمیستم.
_ تورو خدا هومن... داره قلبم از جاش در می یاد. منو اینجوری نترسون.
دلخور و سرد زیر لب گفت:
_ کاری باهات ندارم،نترس.
دودقیقه بعد جلوی خونه ی خودش ماشین رو نگهداشت و به طرفم چرخید.
_ پیاده شو.
_ منو آوردی اینجا بمونم؟
بی حرف از ماشین پیاده شد و در سمت منو باز کرد.
romangram.com | @romangram_com