#بازتاب_پارت_146


_ جات امنه،کسی هم کاری بهت نداره.

_ دیوونه شدی؟ من بیام تو خونه ی دوتا پسر مجرد چیکار؟

_ ازجایی که همین ده دقیقم پیش می خواستی بری خیلی بهتره.

سرمو با شرمندگی پایین انداختم و اشکامو با پشت دست پس زدم. حس کردم یه توضیح بهش بدهکارم.

_ میخواستم برم یه چندروزی پیش ژاله بمونم تا بعد یه جایی رو واسه خودم اجاره کنم.

_ فکر می کنی این چیزی رو عوض می کنه؟ به خدا امروز اگه وصیت دایی نبود...لعنت برشیطون،برو تو پریسا با من بحث نکن.

دستشو گذاشت پشت کمرم و وادارم کرد برم تو. سعی کردم خودمو عقب بکشم.

_ وصیت داییت بود که منو به زور بیاری خونت؟ یا اینکه بخوای با تهدید عقدم کنی؟

_ آره اگه این تنها راه باقی مونده باشه به جون خودت که می دونی چقدر برام عزیزی اینکارو می کنم.

وارد خونه شدیم که یه واحد کوچیک شصت متری از یه آپارتمان سه طبقه و مسیر رفت و آمدش از دواحد دیگه مجزا.

خالد بهت زده درو به رومون باز کرد و هومن مجبورم کرد برم تو.

_ چی شده؟!

عصبی خندیدم.

_ دوست عزیزتون زده به سرش.

_ حرف نباشه برو تو.

خالد اعتراض کرد.

_ یکی نمی خواد بگه قضیه از چه قراره؟

هومن سوییچ ماشینش رو انداخت طرفش و خالد اونو تو هوا گرفت.

_ برو یه سر به خواهرت بزن.

_ هدی رفته اهواز.

دراتاقش رو باز کرد و کوله پشتیمو انداخت رو تختش.

_ پس برو یه دوری بزن.

romangram.com | @romangram_com